زیتون(روان شناسی ازدواج)

داستان شکار مرغابی(سرنوشت برخی جوانان امروز)

نویسنده: منصور

دلم برای مسافرت کوتاه مدت اخر هفته  لک زده بود. تا  اینکه همکلاسیم تماس گرفت  و منو برای دو روز اخر هفته به شمال دعوتم کرد و قول داد برای دیدن شکار مرغابی ببره ، من هم بخاطر این که تنها نباشم دوستم کیا رو دعوت کردم ، اسمش کیانوشه ما صدا می  زنیم کیا اتفاقا اونم ترم اخر کارشناسی ریاضیاته، فکر همه چی رو کرده بودم الا اینکه کیا بخواد با نامزدش بیاد!!!  خب، قبول کنید دیگه 

برای من شرایط عادی نبود. فرمون ماشین بابا رو دادم دست کیا که با خانومش راحت باشه من هم رفتم مثل بچه ادم نشستم صندلی عقب  یادم میاد یکی دو ساعت ازظهرگذشته بود که حرکت کردیم درنظر داشتم دو سه روزی خوش باشم ولی دیگه فکر نکنم  با این شرایط بتونم بیشتر از یه روز اون جا بمونم ،حالا یه روز یا چند روز یه طرف قضیه، غر غر زدن این دو تا  طرف دیگه قضیه، دعواشون مسخره بود چون هر چی می شنیدم چیزای پیش پا افتاده و بچگانه به نظرم می اومد، ولی بقدری ماهرانه شاخ و برگ می دادن  که می شد درخت صد ساله  

فهمیدم از موضوعی مبهم عصبانی بودند و ادم عصبانی هیچی حالیش نیست ، و کنترل ادم عصبانی هم کار هر کسی نیست، از ان جائی که  طبیعت ذاتی کنجکاوی دارم با این که به دروغی خودمو مشغول تماشای طبیعت کنار جاده نشون می دادم ولی گوشامو تیز کرده بودم  ببینم موضوع چیه، خیلی چیزای خصوصی اونا دستگیرم شد تا انجا که فهمیدم حتی کیا چند بار و چند نوبت بخاطر نامزدش که اسمش مینا بود. با عذرا وکتایون و الهام بهم زده بود. همه اسما یه طرف اسمی رو  مینا به زبون اورد که باعث شد گوشای تیزمو تیزتر کنم اسم الهام !!

-  خب کیا ، تو با الهام هم دوست بودی  مگه من بهت چیزی گفتم که الان داری اسم پسرهارو  جلوم قطار  می کنی

-  مهناز خوب گوش کن ، بهانه نتراش هزار بار بهت گفتم تو دیگه حق صحبت کردن یا شوخی کردن با بقیه پسرا رو نداری متوجه منظورم شدی یا نه

حتمافراموش نکردی تو جشن نامزدی بدستور بابات یه صیغه محر میت خونده شد

و تو این مدت که با هم بودیم حتما فهمیدی یعنی چی؟؟ یا  بازم برات توضیح بدم!! 

اینقد هم الهام الهام نکن من از وقتی که با تو اشنا شدم یکبار هم با  الهام صحبت نکردم  قبلنا چرا ولی گفتم که از وقتی با تو نامزد  شدم اصلا الهام رو ندیدم به چه زبونی باید بهت بگم .

ببین کیا الان هم دیر نشده خیلی دوسش داری  برو باهاش تموم کن  تو راست می گی اشتباه من بود من هم باید مثل الهام دوست  پنهونی داشتم که این کار رو با تو نکردم

من هم از وقتی با تو اشنا شدم برو  کتاب رو بیار قسم بخورم اگه با یکی دیگه حرف زده باشم در ثانی شنیدم  که الهام قراره با دوستش  ازدواج کنه،  میگن پسره خیلی احمق و بی دست پاست.

ناخوداگاه وارد معرکه شدم بی دلیل نیست که می گن نباید در اسرار مردم فضولی کرد ولی کو گوش شنوا ... اولش نشستم پیش خودم دو دو تا چهار تا کردم یعنی اینا دارن راجع به کدوم الهام صحبت می کنند و کدوم پسر اینقد احمق و بی دست پاست !! دیگه نتونستم  بی  تفاوت باشم، اروم از عقب ماشین  گفتم مینا خانوم ببخشید می تونم بپرسم کدوم الهامو دارید  می گید؟؟ دیدم کیا از همه جا بی خبر از اینه ماشین منو نگا کرد. گفت:

-  الهام دیگه، همونی که  داره متالوژی می خونه همکلاسی خودت ، اب دهنم خشک شد و چشام سیاهی رفت !! الهام... یعنی چی؟! تو چه جوری هم با کیا بودی هم با من... طاقت نیاوردم همون جا بلافاصله یه پیغام با گوشیم براش زدم:

خیلی نامردی راحت دلمو شکوندی... خیلی راحت منو سوزوندی . بعد از این بود که الهام ازهمه جا بی خبر تند تند برام پیغام می داد.-  مگه چی شده! ، کی دلتو شکوند؟؟ این حرفا یعنی چی؟؟!! ول کن نبود می خواست باهاش حرف بزنم ولی من جواب نمی دادم در حقیقت جوابی نداشتم که بگم ، مگه میشه ادم  با چند نفر باشه، همش با خودم کلنجار می رفتم هی می گفتم الهام خانوم  مگه این کیا احمق دیوونه و پست نامرد چی داشت که من احمق روانی  نداشتم ، دیگه اعصابم داغون شده بود و طاقتم تموم ، دوباره یه پیغام براش دادم (از اینکه من احمق وبی دست پا مورد خطاب قرار گرفتم حرفی نیست چون هستم ولی تو چرا با من این رفتار رو انجام دادی ) و باز هم اون از همه جا بی خبر برام پیغام می داد.( کی احمقه و کدوم رفتار را داری می گی اخه مگه من چکار کردم) 

دیگه کاری به صحبت کردن کیا و مهناز هم نداشتم هرچند مثل این که  ماموریتشون تموم شده بود. چون شاهد بودم چه جوری کم کم حرفاشون عوض می شد  جالب بود برام هر چه به طرف کوه و دشت رود و چشمه کشیده می شدیم  حرفا عاطفی  و عاشقانه هم می شد . تا جائیکه داشتند به همدیگه دل می دادند. حتی انقد قضیه شیرین شده بود که مهناز می گفت: کیا اگه موافق باشی اگه چشممون به ایینه شمعدونی افتاد بخریم ! یادگاریه قشنگی از کار در میاد، مونده بودم ، مگه تو جاده اینه  شمعدونی  هم می فروشند یا اینکه  می خواستند در برگشت هر چه سریعتر کارتای عروسی رو پخش کنند. دیدم نه بابا  واقعا قضیه خیلی  داره بیخ پیدا می کنه! نمی دونم و کسی هم چه می دونه... شاید  مسبب خیر شدم که این دوتا یه جورایی با هم اشتی کنند و بهم برسنداز طرفی هم گرفتار گوشیم بودم نه می تونستم قطع کنم نه می تونستم جواب بدم، فهمیدم احمقتر از من وجود نداره که فکر می کردم

 الهام فقط با من دوسته!! شاید هم الهام از نظر اخلاقی چیزی از کیا دیده بود که از من ندیده بود. غیظ  بدی  وجودمو گرفته بود.  به طوری  که قیافم داد می زد!

کیا از اینه ماشین داشت منو نگا می کرد نمی دونم چه جوری متوجه شد که ناراحتم ، پرسید مشکلی پیش اومده چی شده برافروخته و ساکتی چراحرف نمی زنی؟ مثل اینکه اومدیم مسافرت بعد به  مینا گفت: تو رو خدا ببینش یه پارچه اقاست...ادم  منطقیه بی ادعاست... بهترین دوست منه ...

تو دلم گفتم ارواح شکمت اگه مینا نبود. همین جا حالتو جا می اوردم اشغال کثافت فلان  بهمان!

بالاخره غروب پنج شنبه رسیدیم خونه پدر ومادر دوستم

انصافا سنگ تموم گذاشتند خیلی پذیرایی کردند پاک خجالتمون دادند.

نیمه  های شب بود که مارو با قایق بردند وسط مرداب که تا چشم کار می کرد اطرافمون اب بود. در لابلای نیزارهای علفی مرغابی های وحشی  خوابیده بودند تو سکوت شب  فقط صدای پاروی قایق شنیده می شد که داشت به جلو می رفت و عکس ماه که  روی سطح اب خیلی  قشنگ خودشو نشون می داد،  با این تفاوت  وقتی که موج تکون می خورد ماه رو با خودش می برد کجا ، نمی دونم... یکی هم با ضربه زدن  به سطل بزر گ و ایجاد صدا مر غابیهای وحشی بیچاره رو به وحشت می انداخت که از هول صدا، و کوری در شب ناخوداگاه به سمت نور فانوسی که در دست دوستم بود کشیده می شدند و اونجا بود که کار تموم می شد. چون با توری که به همین منظور درست شده بود  اونارو اسیر می کردند. برای خودش شبی بود. شاید هفتا مر غابی بود که شکار شد.  هر چند که بی حوصله بودم فقط مثل ماست  یه گوشه ای از قایق نشسته و نگاه می کردم حسابی اوضاع  روحیم بهم ریخته بود.

دربازگشت از مرداب هم با ناراحتی وغصه و خستگی  زیاد به محض ورود به اتاقی که قبلا برای من در نظر گرفته بودند خوابیدم ، صبح روز بعد وقتی بیدار شدم دیدم زن وشوهر دست در دست یکدیگر چنان سبکبال قدم می زدند وچنان برق رضایت وشادی تو چشاشون هویدابود که نگو نپرس

جمعه بعداظهر هم برگشتیم  موقعه خداحافظی علاوه بر پذیرایی مفصلی که کرده بودند یه مر غابی زنده به رسم یادگاری به نامزد دوستم دادند که مهناز هنگام بازگشت از کیا خواست - کیا بیا برای خوشبختی خودمون  یه نیت بکنیم بعد این پرنده رو ازاد کنیم

کیا هم از این پیشنهاد استقبال کرد اومد بند های پای مرغابی زبون بسته  رو باز کرد بعد در حالیکه مرغابی در دستشون اسیر بود ازاد کردند با ازاد کردن مرغابی جیغی مهناز از خوشحالی کشید که نگو ونپرس  ومرغابی طولی نکشید که در اسمان ابی به سمتی پرواز کرد. رفت ورفت تا ناپدید شد.

 تا چند روز کارم این بود نه جواب می دادم نه تلفن می زدم  بدبختی این بود که دلم برای حرف زدن با هاش لک زده بود ولی هر وقت که  می دیدمش مثل اینکه یه استخون تو گلوم گیر کرده بود نمی تونستم  حرف بزنم ، چون چیزی برای گفتن نداشتم فقط می خواستم هر چه  زودتر مدرک رو بگیرم و به،  یه گوشه ای فرار کنم اخه الهام خودتو بزار جای من کجای کار من اشتباه بود. چرا این کا رو با من کردی! کجای دوستی اینه که ادم با ده نفر رفیق باشه،  یه روزی که از دانشگاه می اومدم بیرون شنیدم از پشت سرم داره به شدت صدام می کنه برگشتم دیدمش گفتم: چیه چکارم داری گفت:

-  فقط می خوام بدونم موضوع چیه؟؟ چرا  با من یه کلمه حرف نمی زنی تو این جوری نبودی که، لااقل اینقد مرد باش به من بگو موضوع چیه؟؟

- گفتم  می خواهی حقیقتشو بدونی از وقتی که فهمیدم با کیا دوست بودی از چشمم افتادی ،  بیچاره شوکه شد نمی دونست چی بگه یه خورده درهم برهم شد بعد گفت:

-  چی... کیا ؟؟ کدوم کیا؟؟ اهان فهمیدم شاید کیانوشو داری می گی... پس موضوع اینه ، بعد از مکث کوتاهی اروم گفت:

-   پس لطفا خوب گوش کن ببین چی دارم بهت می گم، اگه با کیانوش بودم تنها یه دوستی ساده بود. ولی خوب شد الان که هیچ اتفاقی  بین ما نیفتاده از چشمت افتادم  تا اینکه بعدا از چشمت بیفتم !

ولی فکر نکن خودت پاک ومبرا هستی  چون من هم خیلی چیزا ازت  می دونم که نمی خواستم بهت بگم  حتما فراموش نکردی ، همون موقعی که بقول خودت خیلی عاشقم بودی و با من صمیمی ویکدل  بودی  تو خودت هر جمعه صبح زود با زهرا دانشجو سال اخر ساختمان بالای کوه چیکار می کردی!! یادت که هست چی دارم می گم،  ولی حتی یکبار هم بهت اشاره نکردم چون عاشقت بودم چون دوست داشتم

منو ... می گید هاج واج نگاش کردم، دیگه خفه شدم و مثل خری شدم که توی گل گیر کرده باشه ، مونده بودم کی ماجرای منو زهرا و رفتن هر جمعه صبح زود بالای کوه رو به الهام گفته ، چون دروغ نبود حقیقت داشت با این تفاوت که زهرا هرگز نتونست مثل الهام قلبمو تسخیر کنه، هنوزم که هنوزه اشکای چشای الهام که سریع از من جدا شد ورفت داره زجرم می ده از ان تاریخ به بعد هم اصلا نزدیکم افتابی  نشد  و هر چی هم حضوری یابوسیله گوشی خواستم گذشته ام رو ماست مالی کنم و باهاش حرف بزنم ویه جوری بهش نزدیک بشم  نشد که نشد . بعد از امتحانات بود که کارت عروسی کیا با مهناز به دستم رسید که دوباره داستان ان سفر تو ذهنم زنده شد . خاطره پرواز مرغابی تو دستای مهناز و کیا و ندیدن الهام که مثل ان مرغابی برای همیشه  از دستم پرید  .             پایان

-----------------

عالی ترسیم کردید داستان  زندگی دختر و پسرهای این زمونه را

با یه حقوقدان در این باره گفتگو میکردیم گفت اگر پسری صیغه نخوانده باشد  اگر رابطه برقرارکنند بکارتش ازبین برود حکم پسراعدام است حکم دخترشلاق

به ان دوست حقوقدان گفتم ای کاش نظر شهید مطهری اجرا می شد (ان حقوقدان گفت ای کاش والدین اجازه میدادند فرزندشون درمنزلشون با دوستش می نشست صحبت میکرد) گفتم درست است دیگه هر روز با یکی دوست نمی شد اینطوری بشه!

شهیدمطهری میگه اگردختری با ده نفر رابطه داشته باشه این جامعه کمونیستی است بهتراست صیغه خوانده بشه

مراجع خط امامی فعلی هم مثل اردبیلی ، گرامی و جناتی ...اذن پدر را شرط نمی دونند البته در صیغه نباید پسر به الت دختر نزدیک بشه و هدف هم ازدواج دائمی می باشد منتهی تا شرایط فراهم بشه و بشناسند هم را که اختلال جنسی نداشته باشند

صیغه ها علنی نباشد بلکه بین خانواده ها خصوصی باشد حق هم خوابی نداشته باشند درحضور والدین باشد ...

نویسنده : هاشم : ٢:٠٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱٠/٢٤
Comments نظرات () لینک دائم