زیتون(روان شناسی ازدواج)

اصفهون گردی(جاذبه های توریستی استان اصفهان )

 
له شدیم

 

داغونا داغون!

خانماها اقایان ما امروز رفتیم مسافرت یک روزه!!!! هوراااااااااااا!

اما چشمتون روز بد نبینه ... نبینه ... نبینه... .

ما اول رفتیم سمیرم.از ابشار تو ماشین دیدن کردیم )شلوغ بود!(و رفتیم یه جایی نشستیم صبحانه خوردن !!!

شلوغ بود خیلی زیاد بیچاره شدیم تا صبحانه خوردیم ورفتیم

رفتیم کجا؟آب ملخ و قرار بود بعدش هم بریم تخت سلیمان... قرار بود...

داشتم میگفتم سریع صبحانه خوردیم پریدیم تو ماشین... پیش به سوی آب ملخ...

اقا ما رفتیم رفتیم رفتیم ا چرا نمیرسیم داشتم  میگفتم ...رفتیم و رفتیم وبلاخر فرعی اب ملخ رو یافتیم!

وارد فرعی شدیم... اوا دوراهی... خدا رو شکر یه ماشین اومد:

-اقا اب ملخ کدوم جاده ست:

-جاده چپه!

-ممنون اقا مرسی

دوباره ما رفتیم رفتیم اوا دوباره دو راهی.. کسی هست ؟نچ دلو زدیم به دریا دوباره چپ

رفتیم رفتیم ... برادرم گفت

- دیگه نزدیکیم

ما خوشحال!اخه من خیلی دلم میخواست برم تخت سلیمان!

راستی بابام و همسایه داداشم تو یک زیبای ایرانی پشت ما در حرکت.ماشین نو... دو دیکتاتور عصر!!! جاده خاکی!!!و البته پر پیچ و خم شما خودتون تصور کنید تو ماشینشون چه ها رخ نداد!!!

داشتم میگفتم همینطور میرفتیم که یه نگاه به پایین جاده انداخیتم!جیغ!

خیلی وحشتناک بود!باریک ... خاکی ... پرپیچ و خم!!!

اقا ما رفتیم هر پیچ رو با سلام وصلوات رد میکیردیم ونگران ماشین پشتیا!

خلاصه خیلی استرس تحمل کردیم و از رودخانه اب ملخ هم خبری نبود...! دیگه داشتیم کم کمک رو سر داداش بیچارم خراب میشدیم که اینجا کجاست ما رو اوردی که ااااا آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآب!!!جیغ!

خلاصه ما رسیدیم اب ملخ!

ما اومدیم اینجا!!!

خلاصه ما کلی خوشحال که بلاخره رسیدیم و من از ماشین جستم بیرون رفتم لب رود که گذر عمر تماشا کنم.ماشین پشتیا هنوز نیومدن!

اقا ما یه ۱۰ مین اونجا بودیم که رسیدن .من خیییییییییییییییییییییییلی خوشحال بودم!جای فوق العاده زیبایی بود .بکر و زیبا و خوش اب و هوا!جیغ!

من برگشتم پیش جمعیت.همه خواب الود .. ساکت ...در حال خوردن هندونه من بشاش گفتم:اگه به من هندونه بدین میخورما!!! 

ا مامان خورد زمین ... مامان خوبی؟خوبم.چیزی نیست.خلاصه هندونه رو خوردیم و دو باره ما بچه ها رفتیم لب رود ۵ دقیقه بعد بووووووووق بووووووووووق

- چی شده؟

-بیایین

-خوشحال شدم فکر کردم داریم میریم یکم بالاتر که.. پیش به سوی تخت سلیمان!

ما رفتیم. دیدیم دارن بر میگردن.زیر سر دو دیکتاتور عصر...:جیغ!

ما خموده و افسرده نشستیم تو ماشین.ساعت ۶ صبح تو ماشین بودیم وحالا ساعت ۲ بعد از ظهر ما هنوز ۱ ساعت پیاده نبودیم و ناهار هم که...

داداش بیچاره ما که این همه غر شنید که چرا اوده اینجا که اینقدر جادهش بده!زنگ زد به اقای همسایه!

-کجا میرید واسه ناهار؟

-همون جای اولی نزدیک ابشار سمیرم

دوباره با خموده و افسرده و داغون خسته در راه

رسیدیم سمیرم

-الو چرا نایستادین؟

-میریم شهرضا

داداش عزیز ما دیگه داشت از خستگی ...

اس ام اس داد.من لباس مناسب ندارم شهرضا نمیام.برمیگیردیم بهارستان

در راه ما گرسنه ... خموده... افسرده... داغونا داغون!!!

در راه یک باچه کوچک با یک زمین زراعی... رفتیم داخل.صاحبش بود.. اجازه گرفتیم...نشستیم و ناهار...

سر ناها من به دو دیکتاتور محترم گفتم:

-متعجبم از این قوم که رودی چنان زیبا رو به جویی چنین حقیر فروختند!(ملت خندیدند!)

-اقای همسایه:اونجا باید مجردی رفت جاده اش خطرناکه

- مجردی یعنی چی؟

-یعنی بدون خانمها دیگه

-چرا؟

-جاده خطرناکه اگر ماشین خراب شد خانمها اذیت میشن!

-خانمها که دل ندارند... طبیعت بکر و باچه انسان ساز براشون یکیه!مگه نه؟

-کوه رو ببین طبیعت بکر!کوه چی بود؟یه چیزی در حد بیابون!

به هر حال گذشت!

دیگه کم کم دشتیم از خمودگی و افسردگی در می امدیم .داشت خوش میگذشتو خوش بودیم که...

-پاشین بریم!

-کجا؟

-بهارستان!جیغ!

دیگه هیچی نگفتیم که خدایی همه خیلی اعصابشون رو کنترل میکردن!

یکم توت خوردیم برگشتیم و الان هم ساعت ۷ بعد از ظهر خدمت شمام! 


 

جای همگی شما یبز.تو ماشین بودیم دوازده ساعت راه و دو ساعت دیدار از طبیعت!

نویسنده : هاشم : ۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳٠
Comments نظرات () لینک دائم