زیتون(روان شناسی ازدواج)

خاطرات شما از ازدواج موقت

 منبع :وبلاگ حدیث وآیه درمورد ازدواج موقت

خاطره اقای شاکری ازازدواج موقت

جریانش مال حدود یک سال پیشه. در همسایگی شرکتی که درش کار میکنم دفترخانه ای بود که صبح ها وقتی با اتوبوس واحد سر کار میرفتم بعضی وقتها خانمی رو میدیدم که دختر بچه 8 ساله ای همراهش بود که خودش هم کارمند دفتر خانه بود و دخترش هم در مدرسه دو تا خیابون بالاتر کلاس دوم ابتدایی بود.به مرور زمان با اون خانم و دخترش آشنا شدم و مخصوصا با دخترش صمیمیت بیشتری پیدا کردم و فهمیدم که پدرش دو سال قبل در تصادف فوت کرده. و اون با مادرش با هم زندگی میکنن و کسی رو هم در تهران ندارن. از شنیدن این مطالب یه خورده ناراحت شدم و دنبال بهانه ای بودم که بدونم تو زندگیشون کم و کسری اگه دارند کمکشون کنم.تا اینکه از طریق دختره فهمیدم که مادرش قراره از بانک وامی بگیره و نیاز به یه ضامن داره . اتفاقا من هم در بانک مورد نظر که نزدیک محل کارم بود حساب داشتم و با بعضی کارمنداش هم آشنا بودم. فرداش تو اتوبوس سر صحبت رو باز کردم و از مادره پرسیدم. اون هم از خدا خواسته مطلب رو گفت من بهش قول دادم که ضمانتش رو خواهم کرد به شرطی که بعد از این اگه باز هم کاری از دستم برمی اومد رودربایستی نکنه و بهم بگه. او هم کلی تشکر کرد. بعدها که کمی با هم راحت تر صحبت میکردیم بهم زنگ زد و گفت چون خودتون گفتین زحمتتون بدم میخواستم در خرید و انتقال یه دستگاه تلویزیون جدید به خونه کمکم کنید. من هم فرداش ماشین برادرم رو امانت گرفتم و عصر دو نفری رفتیم و از بازار یه تلویزیون 21 اینچ براش خریدیم و کمی هم پول کم آورد که خودم بهش قرض دادم. خلاصه تلویزیون رو بردیم خونشون و نصب کردم واون هم منو برای شام تعارف کرد و دخترش هم دستمو گرفته بود و به زبون مهربونش میخواست که قبول کنم . من هم قبول کردم و انصافاٌ غذای خوش مزه ای بود. در حین شام من با دخترش صحبت میکردم و شوخی میکردیم چون پیش من نشسته بود و کمی هم به پای من تکیه داده بود.در حین صحبت یه دفعه دختره گفت آقای شاکری کاش شما بابام بودی چقدر خوب میشد گفتم خوب تو مثل دخترم هستی گفت نه یعنی همیشه پیش ما میموندی گفتم خوب نمیشه که عزیزم گفت خوب چرا مامانم هم شما رو خیلی دوست داره که یه دفعه من و مادرش نگه هم کردیم بعد از شام که سپیده ( دخترش) خوابش برد به مادرش گفتم سپیده راس میگه که منو دوست داری؟

یه خورده خجالت کشید و با سختی گفت راسته که میگن حرف راستو از بچه باید شنید ما که غیر ازخدا اینجا کسی رو نداریم جز شما که گاهی کمکمون کنه این بچه هم اونقدر به شما دل بسته که همش از شما صحبت میکنه . بعد از کمی صحبت بهش گفتم که این بچس یه جوری باهاش صحبت کن که یه وقت جای دیگه حرفی نزنه ذهنیت در باره من و تو ایجاد میشه. اونم قبول کرد و موقع خداحافظی یه دفعه از دهنش در رفت و تعارف کرد که ای کاش شب تشریف داشتین ، خوشحال میشدیم. خندیدم و تشکر کردم او هم که فهمیده بود چه سوتی داده خندید و گفت اگه میشه بعضی وقتها به ما سر بزن من و سپیده خوشحال میشیم.

حدود یه ماه بعد زنگ زد شرکت و گفت ما که شما رو خیلی اذیت کردیم سپیده خواسته که شمارو برای شام دعوت کنم من هم موقعیت برام مناسب بود و خانوادم رفته بودن کرج خونه مادر شون. میدونستم که شب هم میمونن. قبول کردم وقتی نزدیک غروب رفتم در آپارتمانشون رو زدم مادر سپیده درو باز کرد ... تعارف کرد رفتم تو گفتم سپیده من کجاست گفت از بد شانسی شما که یک ساعت پیش مادر همکلاسیش زنگ زد و گفت دخترش میخواد اطاقش رو برای جشن تولدش آماده کنه و خواست که سپیده هم بره کمکش و درس هم بخونن و شب هم نگهش میدارن.

اون که رفت برام چای بیاره دیدم رساله احکام روی سنگ اوپن گذاشته شده و یه تیکه کاغذ هم وسطش بود من هم همینجوری برداشتم باز کردمش که دیدم صفحه مربوط به ازدواج موقته . گفتم رساله احکام مرور میکنی؟! چون دیده بود که بازش کردم و صفحه رو خوندم

خندید و گفت خوب بعضی وقتها آدم نیاز داره دیگه. ...

خلاصه به هم محرم شدیم و .......

صبح که میخواستیم با هم سر کار بریم به وضوح احساس میکردم که روحیش خیلی عالی بود و قبل از این که از در بریم بیرون صدام کرد و گفتم :جانم

گفت : واقعاٌ ممنونم ازت . میشه بعضی وقتها افتخار بدی؟ گفتم آره میشه به شرطی که از یه ماه قبلش شروع نکنی به طرح و نقشه ریختن . هردو خندیدیم و اون روز با تاکسی رفتیم تو تاکسی دستمون تو دست هم بود چه حسی داشت؟ رضایت خدا و رضایت بنده خدا و لذت حلال . همش یکجا.

ادامه خاطرات

 

نویسنده : هاشم : ۱٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۱/۳/۳۱
Comments نظرات () لینک دائم