زیتون(روان شناسی ازدواج)

بحرطویل خواستگاری اثرسیدعلیرضارئیسی

((خواستگاری))

اگـــــر خوب دهی گوش و سماقت بکنی نوش و نشی مانده و مدهوش و نباشی تو شب و روز پی عیش و پی نوش ، یکی طنـــــز دل انگیز و کمی خاطره انگیز و کمی تیز و کمی جیز از این سید ناچیز ، زبرای تو کنم نقل که دائم بشود ورد زبانت .......

الغرض بود یکی تاجر دارا و زمین دار به اهواز، یکی دخترکی داشت پلاسیده و طن ناز ،لبش غنچه کمی باز ، دهان چون دهن غاز ، دو چشم و سـر و رویش کمی مانده به ولغاز، زاخلاق نگو بود ، کمی پشت و هم اندازو زبان باز، کمی گنده و دیلاق ، کلفت وکچل و چاق که این دختر قیماق ، فقط فکر خودش بود ، اگر هم که غمش بود ، برای شکمش بود،خورشت عدس و ماش و دو من آش به یک وعده کمش بود، سوهان و شــوکولات ، پستـه و گردو ، دو کیلو دسرش بود  ، غرض دختر نس ناس ، که بود پشت سرش تاس ، به میهمانی خناس ، زیک بوسه کمی لاس ، بشد عاشق عباس ُملَقب به کَل عباس ، که این مفتخور و بی خاصیت و لات و زمینگیر ،  از دیدن رویش ، هم دائی و هم خاله و هم عمه بُدَند سیر ، یکی بی هنری بود که در کوچه و برزن پی دردســــــــری بود ، علاف کلک باز و دغل باز چنان بود طمع باز و کمی آز ، که این مردک بی ساز پی پاچه یک غاز همیشه دهنش باز ، مدام در پی این بود که آید زکجا سود و کند شیره خود دود و رسد زود به مقصود ، لذا مردک عیّار و سبک بار کوته قد و نگونسار رخش زآبله بسیار زبی پولی بسیار کشید نقشه بسیار ، همی نقشه فروریخت همی حیله برانگیخت که با پیله و هم حیله میسر بشود دولت دیدار و رَوَد خانه این تاجر بدبخت نگونسار و کند خواستگاری و برد مال حسابی .....،

در این گیر و در این دار با همرهی خواهر و هم مادر و هم خاله و هم عمّه و دائی برفتند سوی خانه این دختر غالی و ببینند رخ و منظر او را ، زِ پِیَشْ اذن بگیرند زِ پدر طبق رسومات ، زپی ساعت و ساعات عروس آمد و شد کرد که دهد نقل و نبات و شکر و قند و عسل را ، سپس رفت به مَدْبَخْ و نشست تا که بفهمَدْ نتیجه و حَصَل را ......

 بعد از خوردن چائی  ، هم خاله و هم عمّه و دائی ، سه تائی ، گفتند به این احمق نادان خیالی ، که ای آدم واهی ، دانی که تو الآن به چه حالی ؟ این دخترک پیر ، دماغ گنده و دیلاق چو انجیر ، به اخلاق بـــود شیر و به کردار زند تیر ، به پیشانی خود خال چنان قیـــــر ، کـــه ایــن خال  به این زشتی بسیار ؟ بود قابل تعمیر ؟

اما داماد : گفت ؛ که ای خاله من ، عمه من ، دائی من ، عیب نجوئید که منم آگهم از کل نحوسات و بدانم زهمه عیب و عیوبات ، ولیکن بجز ، این همه از عِیبُ و عُیُوبات ، یک حُسن در آن هست ، که هست زاده یک تاجر پولدار ، لذا نقشه کشیدم نه یکبار که صد بار ، برم بهره سرشار زدارائی این دخت فداکار ، که خودم را بزدم گول و شود از مدد پول ، عُیُوبَش همه مقبول !!!!  

سید علیرضا رئیسی

نویسنده : هاشم : ٦:٥٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/۱۳
Comments نظرات () لینک دائم