زیتون(روان شناسی ازدواج)

خدا:به عزت وجلالم انتقام مظلوم ازظالم رامیگیرم اگرچه مدتی بگذرد

مهسا دوست دوران کودکیم بود که بعد از ورود به دانشگاه من و ازدواج او تقریبا از هم فاصله گرفتیم و تنها شاید دو یا سه بار در سال با هم ارتباط میگرفتیم آنهم تلفنی تا اینکه حدود ۷ سال پیش اتفاقاتی در زندگیش باعث شد دوباره با هم ارتباط بگیریم و حالا هم که زندگیش زیر و رو شده !!!!.............. میخواهم داستان زندگیش را بنویسم خودتان قضاوت کنید

فرزند آخر خانواده بود ۴ خواهر داشت که همه شان ازدواج کرده بودند او بود با پدر و مادر پیرش که قول مادرش سر پیری خدا فرزندی به آنها داده بود که از دختران قبلیشان زیباتر، خوش سر و زبانتر و با استعدادتر بود

۱۵ سال بود که من و او با هم همسایه و همکلاس بودیم و دوستانی صمیمی و خلاصه اگر یک روز همدیگر را نمیدیدیم روزمان شب نمیشد. با هم درس میخواندیم و با هم بازی میکردیم و با هم بزرگ شدیم و چه نقشه ها که سال سوم دبیرستان با هم برای دانشگاهمان نکشیده بودیم که مرگ پدرش تمام نقشه هایمان را نقش بر آب کرد.  

 پدرش سکته کرد و در گذشت.

 او مانده بود با مادری پیر و خواهرانی که فرزندانشان هم سن و سال او بودند . هنوز چهلم پدر نشده بود که خواهران تند و تند برای او خواستگار پیدا میکردند و اشک دختر را در می آوردند میگفتند باید ازدواج کنی و زودتر از پیش مادر بروی ما میخواهیم خانه را بفروشیم و ارثمان را برداریم مادر را هم هر کداممان یک ماه نگهداری میکنیم. بیچاره مادرشان دم بر نمی آورد. اصلا حرف زدن بلد نبود

زن بیچاره آنقدر در طول زندگیش حاج آقا بهش اجازه حرف زدن و اظهار نظر نداده بود که اصلا بلد نبود اظهار نظر کند فقط پای سجاده اش اشک میریخت و میگفت : خدایا این دختر را عاقبت به خیر کن او هیچ کس را جز من ندارد کمک کن سر و سامانش بدهم بعد از دنیا بروم.

تابستان بود و با هم کلاس میرفتیم تا برای سال چهارم آماده شویم و درسهای سال سوم را هم دور میکردیم تا زمان کنکور عقب نمانیم

مهسا بهایی به حرف و حدیثها نمیداد و میگفت میخواهم درس بخوانم خواهرانم چون خودشان تحصیلات دانشگاهی ندارند میخواهند من هم مانند آنها شوم ولی امکان ندارد! کسی نمیتواند مرا به زور پای سفره عقد بنشاند! من ازدواج نمیکنم !!!!!!

صبحی را که به دنبالش رفتم تا به کلاس برویم از یاد نمیبرم خواهر بزرگش که همسن و سال مادر من بود آمد دم در و بدون حرفی یکی خواباند در گوش من و گفت : دیگه دنبال مهسا نمی آی !دم در خونه ما هم دیگه پیدات نمیشه! فهمیدی؟ یا یکی دیگه هم بزنم !!!!!آنروز نفهمیدم چگونه به کلاس رسیدم و سر کلاس چی گذشت !!!!!فقط طعم توگوشیی که برای اولین بار در عمرم میچشیدم برایم نا مطبوع و گنگ بود نمیدانستم به چه جرمی باید تنبیه میشدم !!!!!

میترسیدم توی خانه خودمان مطرح کنم که آنروز چه اتفاقی افتاده چون پدرم شدیدا روی ما حساس بود و اگر میفهمید که خواهر مهسا چنین کاری کرده دیگر واویلا بود بنابراین دم بر نیاوردم و فقط از دوری دوست نازنینم گریه میکردم.

دلم برایش خیلی تنگ شده بود تمام زنگهای تلفن را با ارزوی شنیدن صدای ظریف او جواب میدادم که زهی خیال باطل!

ولی بعد ها فهمیدم که او را به خانه خواهرش بردند و زندانی شوهر خواهرش شد و پس از چندی به عقد پسری از اقوام شوهر خواهرش یا بهتر بگویم زندان بانش در آمد .

یک ماه از سال تحصیلی میگذشت و مهسا هنوز به مدرسه نیامده بود خانه شان که دیوار به دیوار خانه ما بود و چقدر با هم خاطره داشتیم و چقدر از روی دیوار نردبان گذاشته بودیم و به خانه هم رفته بودیم چقدر روی دیوار با هم نشسته بودیم و درس خوانده بودیم چقدر قهر کرده بودیم و از پشت دیوار منت کشی کرده بودیم .................آنروزی که از دبیرستان برگشتم و دیدم اسبابهایشان را دارند میبرند و خانه را فروختند به یک آپارتمان ساز گویی دنیا روی سرم خراب شد میخواستم جلو بروم و حال مهسا را بپرسم که دیدم خواهرش مثل ننه فولادزره ایستاده و چپ چپ مرا نگاه میکند سریع راهم را کج کردم و به خانه خودمان رفتم و آنقدر گریه کردم که چشمانم اندازه یک عدس شد !!!!!

پدر و مادرم تاحدی خبر داشتند که بر سر مهسا چه آمده و وقتی میدیدم که عین خیالشان نیست خیلی غصه ام میگرفت میگفتم: بابا شما یک کاری بکنید با این خواهر های دیوانه اش صحبت کنید مهسا از بهترین شاگردان مدرسه بود چرا نمیگذارند به مدرسه بیاید امسال سال سر نوشت است گناه دارد

پدرم میگفت : بابا جان اگر من گفتم و آنها گفتند به شما چه!خواهر خودمان است! اختیارش را داریم !آنوقت برای من چه میماند !راست میگفت بابای نازنینم خواهر های مهسا خیلی بدجنس بودند هر چقدر مهسا و مادرش در محل خوشنام بودند پدر خدابیامرزش و دو خواهر بزرگش بد جنس و بی ادب بودند مهسا هم مانند مادرش دختر بی سر زبان و آرامی بود همیشه به من میگفت من آدم تاثیر پذیری هستم شاید اگر به جای تو یک دوست تنبل میداشتم مثل او میشدم اینکه من در خانواده درس خوان شده ام علتش تو هستی! ولی کمی هم اقراق میکرد چون بیشتر وقتها نمره هایش از من بهتر میشد همیشه او شاگرد دوم یا سوم میشد من سوم یا چهارم میشدم البته در دبیرستان. راهنمایی و دبستان که هر دو شاگرد اول بودیم و مادرش هم خیلی خوشحال بود که دخترش درسخوان و زرنگ است همیشه مرا دعا میکرد

القصه! مهسا را ندیدم تا ابتدای زمستان که کارت عروسیش را برایمان آوردند و من که باورم نمیشد بهترین دوستم را از دست داده باشم و هنوز امید داشتم که به مدرسه بیاید و شبها خواب میدیدم که دوباره کنار هم توی یک میز نشسته ایم و ......دنیا روی سرم خراب شد ....آنقدر که دو روز تب کردم و به مدرسه نرفتم !!روز سوم پدرم مرا بیرون برد و حدود ۳ ،۴ ساعت برایم حرف زد تا مرا قانع کرد که امسال به این مسائل کمتر فکر کنم و خودم را اسیر احساساتم نکنم که از درسم و زندگیم عقب میمانم و من هم که حرفهای زیبای پدرم همیشه برایم آیه ای بود از آسمان دوباره جان گرفتم و سعی کردم مهسا را به خدا بسپارم و به خود بقبولانم که ازین جا دیگر سرنوشت ما از هم جداشد

روز عروسی مهسا مثل مرغ سر کنده بودم مهسا را در لباس عروسی تصور میکردم و دلم پر میکشید برای دیدنش ولی پایم توان رفتن نداشت میدانستم اگر بروم و ببینمش دوباره بهم میریزم بنابراین هر جور بود تا آخر شب سرم را گرم کردم وتا تونستم با خودم کلنجار رفتم که به او فکر نکنم ولی مگر میشد یادم میآمد که چه رویاهایی داشتیم همیشه شوخی میکرد و میگفت من و تو یا باید دوتا برادر گیر بیاوریم یا دو دوست صمیمی که هیچوقت از هم جدا نشویم میگفتم دیوونه اگه جاری بشیم که آبمون تو یه جو نمیره میگفت راس میگی همون دو تا دوست بهتره !!!!!بعد هم شروع میکردیم به چرت و پرت گفتن و تصورات خنده دار و خلاصه خوش بودیم خوشی هایی که انروز یادآوریش مانند آتشی بود برای قلبم

 

بگذریم !!!تقریبا سه هفته از مجلسش میگذشت که یک روز  با همسرش به خانه ما آمدند و من که باورم نمیشد دوباره مهسا را ببینم از خوشحالی بال در آورده بودم طفلکی آنقدر لاغر شده بود که صورتش چروک خورده بود البته نتوانستیم مثل قدیم بگوییم و بخندیم ولی چشمهایمان با هم حرف میزد. با تاسف نگاهش میکردم همسرش ۱۲ سال از خودش بزرگتر بود و یک پسر کامل و جا افتاده بود و کلی هم حیض!!!!!! طفلکی مهسا من که داشتم از غصه دق میکردم ولی بروی خودم نمیآوردم

همسرش گفت : شیما خانم مهسا برایم گفته که دوستانی قدیمی و صمیمی هستید ولی مهسا دیگر با شما فرق میکند امروز با اصرار مهسا به اینجا آمدیم تا برای آخرین بار همدیگر را ببینید مهسا دیگر باید به زندگیش برسد و شما هم به درستان !!!!اشک در چشمان مهسا جمع شده بود و هیچ نمیگفت گفتم یعنی اجازه نمیدهید ما تلفی با هم ارتباط داشته باشیم

گفت به صلاح هیچکدامتان نیست راهتان از هم جداست ولی قول میدهم گاهی اوقات مثل امروز بهتان سر بزنیم . توی دلم گفتم مرده شور سر زدنت را ببرند که یک ساعت است اینجا کنار دوستم نشسته ای و نگذاشتی ما یک کلام با هم حرف خصوصی بزنیم ولی به او گفتم باشه هرطور شما صلاح بدونین

موقع خداحافظی دیگر دست خودمان نبود مهسا خودش را به بغل من انداخت و های های گریه کرد و من هم گریه کردم پدرم همان موقع آقای داماد را به کناری کشید با اوصحبت کرد من هم مهسا را دلداری میدادم که ناراحت نباش ایشالله درست میشه طفلکی حین گریه هاش میگفت برات دعا میکنم یه رشته خیلی خوب قبول شی و حسابی تو درس و زندگیت پیشرفت کنی اونوقت منم خوشحال میشم تو هم برای من دعا کن بتونم این مرتیکه رو تحمل کنم

اینو که گفت انگار دنیا روی سرم خراب شد تا اون موقع از احساسش به همسرش خبر نداشتم ولی وقتی گفت مرتیکه همه چی برام روشن شد بعدش نگاهی به شوهرش کرد و دید مشغول صحبت با پدرمه دفتری رو از توی کیفش در آورد و یواشکی داد به من گفت اینو بخون و نگهش دار

مهسا رفت و من موندم با دفتر خاطراتش که از روزهای تلخش خطاب به من نوشته بود و آخر دفترش شماره تلفن خونشو داده بود و گفته بود فقط صبحا زنگ بزن که جعفر خونه نیست (راستی یادم رفت بگم اسم شوهرش جعفر بود)از توی دفترش خوندم که شوهرش کارمند بانکه و قبلا یه بار ازدواج کرده و جداشده و خواهر عزیز مهسا جون که کاملا از وضعیت این آقا خبر داشته خودش پیشنهاد خواهرشو به جعفر جون  میده!!!! یعنی عملا خواهر مهسا به خواستگاری جعفر آقا رفته بوده (احتمالا این مدلیشو ندیده بودین بهش میگن خواهر فروشی !!!!!!)

خلاصه مهسا رفت و من هم روزهای دوشنبه که یکم زودتر تعطیل میشدیم تا از مدرسه میومدم یه زنگی بهش میزدم و خلاصه یه نیم ساعتی با هم حرف میزدیم که خودش میگفت تمام هفته رو چشم انتظار دوشنبه ام تا یکم خنده رو لبام بیاد منم وقتی زنگ میزدم ازش در مورد زندگیش نمیپرسیدم که غمهاش تازه بشه سعی میکردم الکی خوش باشم و باهاش بگم بخندم

تا زمان کنکور ارتباط ما تا همین حد بود و نزدیک کنکور کمترم شد وقتی بهش میگفتم ببخشید چون درس دارم نمیرسم بهت زنگ بزنم هیچی نمیگفت ولی میفهمیدم که چقدر به حال من غبطه میخوره  میدونستم که درس خوندن رو چقدر دوست داشت و چه آرزوهای بزرگی برای آیندش داشت که همه باداشتن یک خواهر خوب نقش برآب شد.

 

دقیقا روزی که کنکور دادم تا از سر جلسه اومدم گوشی رو برداشتم و بهش زنگ زدم آخه حدود دو سه هفته بود که زنگ نزده بودم ولی یک خانم مسنی گوشی رو برداشت و گفت اشتباه گرفتین دوباره گرفتم باز همون خانم برداشت و گفت: گفتم که اشتباه گرفتین.

 خدایا دوباره گمش کرده بودم هیچ نشانیی جز این تلفن ازش نداشتم درست زمانی که خیالم از درسام راحت شده بود و با خودم میگفتم ازین به بعد هر روز بهش زنگ میزنم اصلا آدرسشو میگیرم و میرم در خونشون میبینمش ولی زهی خیال باطل !!!!!!

در آن تابستان ما منزلمان را عوض کردیم و ازآن محل رفتیم  پدر به خاطر اینکه من راحتتر بتوانم دوستم را فراموش کنم چنین تصمیمی گرفت. دیگر کاملا از دیدن مهسا قطع امید کردم و زمان اسباب کشی با خانه دوست قدیمی ام که چه خاطره هایی از کودکی و نوجوانیمان آنجا داشتیم خداحاظی کردم

تابستان داشت تمام میشد نتایج آمد و من در رشته داروسازی پذیرفته شدم ولی دانشگاه شهر دیگری قبول شده بودم و خیلی برایم سخت بود از خانواده ام جدا شوم.

 سرنوشت بود و کاری نمیشد کرد رفتم از شهر خودمان! ولی شهر جدید و دوستان جدید و یک زندگی جدید هم نتوانست مرا از فکر یار قدیمی ام جداکند.دفترش همیشه با من بود و همیشه افسوس میخوردم که چرا سرنوشت اینقدر بیرحم است؟ ما میتوانستیم حالا هم کنار هم باشیم و اگر اینگونه بود چقدر تحمل غربت برایم راحتتر بود

 تقریبا یک ماهی از ترم اول گذشته بود که یک روز آموزش دانشکده مرا پیج کردند و وقتی با هزار ترس و لرز رفتم گفتند نامه داری !!!!!!!! نامه را گرفتم انگار دنیا را به من داده بودند اصلا باورم نمیشد انگار خواب میدیدم خط زیبای دوست نازنینم را میدیدم آدرس دانشکده داروسازی شهر را نوشته بود و اینبار مهربانیش را از پستچی هم دریغ نکرده بود و بزرگ نوشته بود" پستچی عزیز بر دستان مهربانت بوسه میزنم" خدای من چه حالی داشتم آنروز! در پوست خود نمیگنجیدم.

 یادم نیست چطور خودم را به حیاط دانشکده رساندم تا نامه را بخوانم و کسی اشکهای مرا نبیند نامه ای پر از رنج و درد که حاکی از داشتن شوهری بدذات ، بددل و نامهربان بود. طفلکی را در خانه زندانی کرده بوده و مادرش را به عنوان زندانبان در خانه گماشته بوده. دوست نازنینم با مادر شوهری بی ادب و شوهری نادان چگونه روزش را شب میکرده و روزی نبوده که اشک نریزد

برایم نوشته بود که با هزار خواهش و تمنا شوهرش را راضی کرده که روزنامه قبولی کنکور را بگیرد و وقتی دیده که من کجا قبول شدم تصمیم میگیرد به هرشکلی شده برای من نامه بنویسدو تبریک بگوید تنها کسی که کمی به فکرش بوده پسر خواهرش بوده که گاهی ازاو خبر میگرفته و یواشکی برایش خبرهایی می آورده و از طریق او نامه را برایم پست کرده وگرنه خودش اجازه خروج از منزل بدون شوهرش را نداشته !!!!!برایم آدرس پسر خواهرش را نوشته بود تا من برای او نامه ام را پست کنم تا به دستش برساند 

سه ترم بعد با تلاشهای پدرم به دانشگاه شهر خودمان انتقال یافتم و این خبر را از طریق نامه به مهسا رساندم و او نامه هایش را به آدرس خانه جدیدمان مینوشت چهار سال از ازدواجش میگذشت که دو خواهر بزرگش به همراه شوهرانشان و دو فرزند خواهر دوم در اثر تصادف در جاده شمال در گذشتندو دو فرزند خواهر بزرگش زنده ماندند ولی مجروح که چون از اقوام نزدیک شوهر مهسا به حساب میآمدندشوهرش اجازه داده بود برای پرستاری از آنان مهسا به بیمارستان برود مهسا تلفنی این موضوع را به من خبر داد و من هر روز صبح به دیدنش میرفتم و آن هفته خیلی خوب بود چون مهسا آزاد بود و میتوانستیم ساعتها در حیاط بیمارستان راه برویم و حرف بزنیم

همان روز ها بود که فهمیدم آنها بچه دار نمیشوند و شوهرش به خاطر همین موضوع  همسر سابقش را طلاق داده واین در حالی بوده که خودش حاضر به آزمایش دادن نشده و به همسرش گفته من مشکل ندارم مشکل ازتوئه بنابراین من دوباره ازدواج میکنم تا ببینی که من بچه دار میشوم و تو نمیشوی

جالب اینجاست که همسر سابقش ازدواج کرده و یک بچه هم دارد ولی این آقای از خودراضی.......

خلاصه مهسا میگفت حالا هم همش مرا دکتر میبرد و خودش حاضر نیست آزمایش بدهد. البته مهسا از خدایش بود میگفت خداکنه منو زودتر طلاق بده و من بروم دنبال زندگی خودم جالب اینجا بود که هر کس من و مهسا را میدید باورش نمیشد که ما هم سن و سال باشیم اینقدر که دخترک بیچاره شکسته شده بود و از بس شبها با گریه خوابیده بود زیر چشمانش چروک شده بود و پوستش اصلا طراوت نداشت.   

چند ماه بعد همزمان با فوت مادر شوهر مهربان و دوست داشتنی مهسا!!!!!!!من ازدواج کردم و وقتی برای همسرم از جریانات مهسا و دوستیمان و احساساتم گفتم به من قول داد هر طور شده با آنها ارتباط خانوادگی برقرار کند.

 به شوهرم اطمینان داشتم و مطمئن بودم این کار را انجام میدهد. اولین کاری که کرد آدرس بانکی را که شوهر مهسا در آن کار میکرد از من گرفت و به سراغش رفت و بدون اینکه آشنایی بدهد ارتباط جالبی را با او شروع کرد و بعد از آن بانک وام گرفت و چند ماهی که گذشت و خوب  اشنا شده بود روزی مرا با خودش به بانک برد و گفت انگار تو نمیدونی که شوهر مهسا اینجاست وقتی من تورو بهش معرفی کردم تو شوکه بشو و بگو شما آقای .....همسر دوست من نیستید؟آنوقت دیگر بسپار به من !!!!!

برعکس من که اصلا این بازی هارا بلد نبودم همسرم استاد بود و خلاصه به هر زورو زربی بود من هم ژست گرفتم و فیلم را آمدم ولی خدا میداند چه دلهره ای داشتم 

چند روز بعد به خانه آنها رفتیم و شوهرم با شوهر مهسا حسابی گرم گرفته بود و من و مهسا هم دلی از عذا در آوردیم 

به این ترتیب بود که ما توانستیم ارتباطی هرچند کوچک و بیشتر به صورت تلفنی آن هم با خیال راحت داشته باشیم و آنوقت بود که فهمیدم چقدر سرنوشت ما را از هم دور کرده مهسا پر از کینه و دشمنی با مردان بود میگفت همشون سروته یک کرباسن و من اصلا نمیتونستم بپذیرم و کلا تفاوت افکار و عقایدمان به مرور مارا از هم دور کرد با اینکه حالا میتوانستیم با هم براحتی ارتباط داشته باشیم ولی مثل قبل نبودیم وانگار دلهایمان دیگر از هم دور شده بود مهسا که دختری نازکدل و مهربان بود تبدیل شده بود به زنی خشن و بددهن که مدام همسرش را نفرین میکرد و بر مادر و پدر و خواهران مرده اش تف و لعنت میفرستاد 

خلاصه کم کمک ارتباط ما شد ماهی یک بار تلفنی اونم خیلی کوتاه در حد احوال پرسی

سه چهار سال به همین منوال گذشت من از دانشگاه فارغ التحصیل شدم طرحم را  گذراندم و در داروخانه یک درمانگاه مشغول بکار شدم که نزدیک خانه مهسا بود ولی او نمیدانست چون همانگونه که گفتم ارتباط ما خیلی کم شده بود

 یک روز صدای فریاد زنی از مطب ارتوپدی توجهم را جلب کرد و از منشی پرسیدم چه شده گفت زنی رو آوردن که شوهرش آنچنان کتکش زده که دستش شکسته و تمام سرو صورت خونیه دارن دستشو گچ میگیرن برای همین جیغ میرنه قبلشم سرو صورتشو پانسمان کردن  !!!

خیلی دلم میخواست اون زن بدبخت رو ببینم بنا براین مترصد بودم کی از اتاق ارتوپدی میاد بیرون !!!!!

وقتی دیدمش باورم نمیشد صورت تکیده و رنگ پریده گویی دنیا برایش به پایان رسیده بودبالای پیشانی و زیر چانه اش را پانسمان کرده بودند هنوز چشمانش زیباییش را از دست نداده بود و برق چشمانش دادمیزد که این مهساست دوست بیچاره من !!!!!

باورم نمیشدآخر شقاوت تا چه حد !!!!!

دورو برش را نگاه کردم کسی نبود خودم را به اورساندم مرا که دید جا خورد گفت تو اینجا چکار میکنی گفتم مسئول فنی داروخانه ام گفت خوش به حالت میشه مرخصی بگیری با هم بریم بیرون یکم حرف بزنیم گفتم : مگه درد نداری؟نمیخوای بری خونه؟ چرا هیچ همراهی نداری ؟ خودت تنها اومدی ؟ (ذهنم پر سوال بود ناراحت بودم و پشیمان ازینکه مدت طولانی از هم خبر نداشتیم و اصلا ازش نپرسیده بودم که زندگیت چطور میگذره)گفت : الان مسکن برام زدن فعلا که درد ندارم . از خونمون هم که متنفرم .همراهی هم که نه مگه من کسی رو دارم؟ یک احسان(پسر خواهرش) بود که گاهی از من خبر میگرفت که اونم از وقتی ازدواج کرده دیگه خبری ازش نیست مثل تو که وقتی ازدواج کردی دیگه از من یادت رفت

خلاصه سرتان را درد نیاورم آنروز به گله و گله گذاری گذشت  من مهسا را به خانه شان رساندم و بهش قول دادم که دیگه تنهاش نذارم میگفت تو رو خدا کمکم کن فکر کن من خواهرتم یادته با هم دست خواهری داده بودیم نه ترو خدا بیا دوباره خواهر بشیم مثل همون موقع ها که تو از خواهری خودم برام دلسوزتر و مهربون تر بودی امیدم اول به خداست بعد هم به تو 

برام تعریف کرد که دوساله واقعا زندگیش جهنم شده  شوهرش دیوانه شده بود اون فهمیده بود که خودش برای بچه دار شدن مشکل داره نه مهسا !!!ولی مهسا رو طلاق نمیداد و به فکر درست زندگی کردن هم نبود که لااقل زنش دلش خوش باشه که اگه بچه نداره عوضش یه شوهر مهربون داره !!!!!!!

متاسفانه با چند زن دیگه ارتباط برقرار کرده بوده و در کمال پررویی و وقاهت از قرار ملاقاتاش و اتفاقاتی که میافتاده و کادوهایی که بهشون میداده برای مهسا تعریف میکرده و میخواسته مهسا رو ذجر بده وقتی هم مهسا اعتراض میکرده حسابی کتکش میزده و میگفته بدبخت چکار میخوای بکنی ؟کجا میخوای بری؟ تو که کسی رو نداری من محض رضای خدا تو رو نگهداشتم چون اگه طلاقت بدم یااز گرسنگی باید بمیری یا باید فاحشه بشی !!!!!!

اون بیچاره هم که واقعا هیچ کس رو نداشت پدر و مادرش و دو خواهر بزرگش مرده بودن دو خواهر دیگه هم که یکیشون جنوب زندگی میکرد و یکیشون تهران و اونا هم علاقه ای به این دخترک بیچاره نداشتند و سال تا سال حالشو نمیپرسیدند بنا براین هیچ پشتوانه ای نداشت و مجبور بود این شوهر نامرد رو که دستش رو شکسته بود و با کارد آشپزخانه پیشانی و چانه اش رو خط انداخته بود تحمل کنه !!!!!!!!!!

و من عزمم رو جزم کردم که برای اواز هیچ کمکی دریغ نکنم و با پدرم و همسرم مشورت کنم  تا کاری برای این زن بیچاره انجام دهیم شاید بتوانیم نجاتش بدهیم

 

 

 

 

آنروز پس از رساندن مهسا به منزلشان به سرعت به محل کار همسرم رفتم و با هم به خانه پدرم رفتیم و موضوع را برای آنها تعریف کردم مادرم که کلی اشک ریخت  چون کاملا با خلقیات او آشنا بود و میدانست چه دختر نازنینی است پدرم هم گفت اول باید با یک وکیل صحبت کنم وبیگدار به آب نزنیم چون ما قرابت فامیلی نداریم قاعدتا اجازه دخالت نداریم و اگر بی احتیاطی کنیم ممکن است فقط اوضاع را خرابتر کنیم

خلاصه دردسرتان ندهم به مدت یک هفته یک جایگزین برای خودم در درمانگاه گذاشتم و دنبال کارهای مهسا افتادم چونکه دیگر شوهرش مثل قدیم خیلی سختگیری برایش نمیکرد میتوانست صبحها از خانه بیرون بیاید و بهانه خرید و این مسائل را میآورد اول که پیش وکیل رفتیم و بعد پزشکی قانونی و خلاصه شکایت و......

وکیل هم که کاملا با روحیه چنین مردانی آشنایی داشت گفت شما دیگر  نباید به خانه بروی چون به محضی که احضاریه و شکایت به دستش برسد سالم نمیگذاردت

بنابراین بعد از تنظیم شکایت نامه توسط وکیل به خانه مهسا رفتیم و یک سری وسایل ضروری برداشت و به خانه پدر آمد تا در آنجا بماند و از قرار معلوم شوهرش کلی دنبالش گشته و حدس زده بوده که فراری مهسا کار من باشد ولی هیچ آدرس و تلفنی از من نداشته پس از مدارک بانکی همسرم به سراغ او رفته و همسرم هم گفته تا حدی در جریان مشکلات مهسا هستم ولی خبرندارم کجاست !!!!! ازشیما خبرش را میگیرم و به شما اطلاع میدهم !!!!!و ازان به بعد برای آرام کردن شوهر مهسا نقش طرفدار او را بازی میکرد و کلی برایش صحبت کرده بوده که بگذار روز دادگاه برسد بعد زنت دو دست از دوپا دراز تر برمیگردد

من گفتم این حرفها چیه؟ به جای اینکه نصیحتش کنی دلداریش میدهی؟ میگفت باید تا روز دادگاه هرطور شده آرامش کنیم که نیاید و آبروریزی راه بیاندازد بعد که دادگاه محکومش کرد حالش جا میآید!!!!!(شوهر من هم آرسن لوپنی است برای خودش )

القصه دادگاه کلی دیه برید و به علت عدم امنیت جانی حکم داد که تا محرز شدن سلامت عقلانی و پشیمانی زوج زوجه حق دارد در جایی که احساس امنیت میکند بماند و پدر من هم متاهد شد که از مهسا مراقبت کند (البته این احکام به سادگی به دست نیامد کلی با دوندگی وکیل و آشنا تراشی پدرم توانستیم حکم را به نفع مهسا بگیریم وگرنه دادگاههای ایران که مردان را خدا و زنان را کنیز میدانند و سریع میگویند برو خانوم سر زندگیت !لابد یک کاری کردی که شوهرت کتکت زده !!!!!!!!!!!!!)

بعد از درخواست مهریه و نفقه و سایر حقوق مهسا که دادگاه شوهرش را ملزم به پرداخت کرده بود وکیل به مهسا گفت باید بگویی اگر تمام حق مرا تکمیل پرداخت کند من حاضرم به خانه ام برگردم مهسا هم این را گفت و دادگاه برای شوهرش ضرب العجل گذاشت و زمان تعیین کرد

البته کارد میزدی خون شوهرش در نمی آمد و میفهمیدم به خون من و پدرم تشنه است ولی تا وقتی دادگاه و وکیل پشت قضیه بودند کاری نمیتوانست بکند چون هر کار میکرد به ضررش تمام میشد

حدود یک ماه گذشت و دیگر مهلت شوهرش داشت تمام میشد. ساعت یازده شب بود که تلفن ما زنگ زد و گفتند از بیمارستان ...... آقای جعفر ....... تلفن شما رو دادن که ما تماس بگیریم ایشون به شدت زخمی هستند لطفا بیاید بیمارستان !!!!!!!! همسرم رفت و یک ساعت بعد زنگ زدو گفت نمیدانم این خبر خوب است یا نه ؟ گفتم چی شده بگو !!!!! گفت جعفر شوهر مهسا مرد !!!!!!باورم نمیشد نمیدانستم ناراحت باشم یا خوشحال نمیدانستم به مهسا چگونه اطلاع دهم !!!! ذهنم حسابی آشفته شده بود همسرم آمد و با هم به خانه پدرم رفتیم

غوغایی به پا شده بود هرکس چیزی میگفت نمی دانستیم گریه کنیم یا بخندیم اولین کسی بود که مرده بود و تقریبا همه سر در گم شده بودند که باید خوشحال باشند یا ناراحت !!!!                                                           مهسا میخندیدو بعد ناگهان گریه میکرد باز وسط گریه اش میخندید فکر کردیم دیوانه شده است تا صبح برنامه همین بود تا اینکه بلاخره صبح شدو قبل از هر چیز پدرم با وکیل مهسا مشورت کرد وکیل گفت خدا را شکر که هنوز تقاضای طلاق ندادیم و مهسا در دادگاه قبل گفته که حاضر است به زندگیش برگردد بروید بیمارستان و کارهای لازم را انجام دهید و اصلا هیج جا اظهار نکنید که در اختلاف بودند

به بیمارستان که رفتیم پلیس و باز جویی ............و خلاصه معلوم شد که این آقای محترم دیشب مست کرده بوده و در خیابان به خانمها حرفهای زشت میزده چند جوان هم تعقیبش میکنند و به جای خلوتی که میرسند چاقویش میزنند!!!!!!!!!!!!ومردی که در آن اطراف  شاهد رذالت جعفر بوده به طور اتفاقی سر میرسد و آن جوانها متواری میشوند او هم بدون دست زدن به جعفر پلیس و اورژانس را خبر میکند واو که هنوز زنده بوده تا به بیمارستان میرسد بازجویی میشود و به پلیس میگوید که چند جوان قصدکشتنش را داشته اند که با دیدن این آقا متواری شده اند  خوشبختانه اثر انگشتان آن جوانها بروی کاپشن چرمی جعفر بوده و توسط پلیس شناسایی و دستگیر شدند جعفر هم به علت خونریزی زیاد در حالی که به اتاق عمل منتقل میشده از دنیا رفته و به اینگونه  آقا جعفر بدذات به  سزای اعمالش رسید و مهسا را خداوند به صورت معجزه آسایی نجات داد  (خداوند در آن دنیا روحش را قرین آتش دوزخ کند)

شوهر مهسا یک خواهر و سه برادر داشت که همگی در شهرهای دیگر زندگی میکردند بعد از آمدن آنها شوهرش را به خاک سپردند و قابل توجه اینکه تمام اموال شوهرش به اندازه حق و حقوقاتی بود که دادگاه تعیین کرده بود نه کمتر نه بیشتر البته بعد از فروش اموالش مبلغ بیشتری شد چون معمولا کارشناسان دادگستری قیمت کمتری بروی اموال میگذارند

در هرصورت ارثی از شوهرش باقی نماند که بخواهد به دولت مالیات ارث پرداخت کند یا بخواهد به خواهر و برادرهای شوهرش بدهد پدرم هم در این میانه بسیار به مهسا کمک کرد و مهسا هم که به پدر من کاملا اطمینان داشت وکالت تمام کارهایش را به پاوسپرد

پدر من هم واقعا در حقش پدری کرد و خانه و ماشین و دیگر اموال شوهرش را فروخت و برای مهسا آپارتمان شیک و زیبایی در نزدیکی خانه خودشان خرید و خلاصه مهسا خانم زمانی که دقیقا یک سال از بیرون آمدنش از خانه شوهرش میگذشت جشنی در خانه جدیدش گرفت واسمش را گذاشت سالگرد تولدی دوباره !!!!!!

بعد از سروسامان گرفتنش شروع کرد به تحصیل علم .....دیپلمش را گرفت و کلاس کنکور رفت البته از زمان ما خیلی کتابها متفاوت شده بود و مهسا هم خیلی تلاش کرد و کنکور را که داد تا نتایج بیاید خودش را سرگرم کرد آموزش رانندگی رفت و گواهینامه اش را گرفت و یک ماشین خرید کلاس کامپیوتر رفت ......

 من و او هم شده بودیم عین قدیما تا به هم میرسیدیم انگار هنوز 16 سالمان است شیطنت میکردیم و میخندیدیم میگفت حالا میفهمم زندگی یعنی چه!!!! ده سال فقط زنده بودم و نفس کشیدم !!!!!

گاهی هم برای عمر از دست رفته اش اشک میریخت !!!!!

 نتایج کنکور که اعلام شد مهسا خیلی هیجانزده بود او در رشته گیاهپزشکی دانشکده شهر خودمان پذیرفته شده بود و واقعا برای کسی که ده سال از درس و کتاب دور بوده عالی بود !!!!!!

مهسا لیسانسش را با بهترین نمرات و به مدت سه سال و نیم به پایان رساند و بلافاصله فوق لیسانس پذیرفته شد و در همان زمان با پسر یکی از استادانش ازدواج کرد اینبار مردی بسیار نازنین و فهمیده نصیبش شده بود که قدرش را میدانست

همسرش سیتیزن کانادا بودو مهسا را با خود به کانادا برد و او در آنجا تحصیلش را ادامه داد  اکنون او در یک موسسه تحقیقاتی مشغول به کار است و یک دختر نازنین دارد ولی متاسفانه 8 ماه پیش همسرش را از دست داد ولی به قول خودش آنقدر خاطرات خوب و بیاد ماندنی با او دارد که تا پایان عمرمخزن عشقش پر است

ازان موقع که رفته دوبار به ایران آمده آخرین بار 8 ماه پیش بود که برای مراسم تدفین شوهرش به ایران آمد چون شوهرش خواسته بود که در ایران به خاک سپرده شود و ازین به بعد قرار است سالی یکبار همزمان با سالگرد همسرش به ایران بیاید.

  نویسنده:خانم دکترشیما

نویسنده : هاشم : ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٩
Comments نظرات () لینک دائم