زیتون(روان شناسی ازدواج)

 

دل من یه روز به دریا زد و رفت
پشت پا به رسم دنیا زد و رفت

پاشنهء کفش فرارو ور کشید
آستین همت رو بالا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت

حیوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت

دفتر گذشته ها رو پاره کرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خیلی براش کهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت

دنبال کلید خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت

یه دفعه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شیشهء فردا زد و رفت

شاعر:محمد علی بهمنی

منبع:زندگی منشوری است درحرکت دوار-خانم دکترشیما

نویسنده : هاشم : ۸:۳۸ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢۱
Comments نظرات () لینک دائم