زیتون(روان شناسی ازدواج)

خواستگاری راازکجامتوقف کنیم

لی لی:

چقدر لذت داره وقتی آخر هفته می رم خونه بابام (بابای لی لی نه بابای علی!)

همیشه میگم خونه پدر آدم، خونه امنِ آدمه.

 آرامش غیر قابل وصفی داره...

۵ شنبه اونجا بودم. صحبت از درس و نمره و دانشگاه بود کلی حرف و خاطره، نمیدونم چی شد بحث به اینجا کشید که بابام گفتن: زمانی که دانشجو بودم (قبل از انقلاب)، احساس کردم داره از یکی از دختر های دوره مون خوشم میاد. منتها دختر خیلی آزادی بود و با معیارهای من جور نبود. دیدم باید یه جوری جلوی این حس رو بگیرم اگر نه...

خلاصه اینکه بابام یه ترم دانشگاه نمیرن. به هیچکی هم از دوست گرفته تا مامان و باباشون چیزی نمیگن. فقط تا لنگ ظهر میخوابیدن تو خونه و غر غرهای مامان بزرگمو تحمل میکردن!

تا اینکه کلا این حس برطرف میشه و به خودشون مسلط میشن.

وقتی تموم شد پرسیدم:

حالا بابا، خدایی، هیچوقت دیگه بعدانا به اون فکر نکردین؟چشمک

بدون کمترین تامل و تردید بلافاصله گفتن: هیچوقت!

من با یه لبخند موزیانه نگاهشون میکردم (اسمایلی این تن بمیره نبود؟)

بعد برای اینکه به من بفهمونن این مثال رو زدن.

 گفتن: ببین وقتی یه گیاه کوچولو تو گلدون گلت جوونه بزنه، اگه همون اول که تازه است بکنیش، نه زور زیادی میخواد، نه سختی داره برات، نه مشکل خاصی برات بوجود میاره.

ولی اگه آبش دادی، بهش رسیدی، ریشه داد ، رشد کرد، بعد ببینی آخ آخ همه گلدونت رو گرفته،جای گلت تنگ شده، اونوقت اگه بخوای بکنیش هم زور زیادی میخواد هم چون ریشه دوونده با درآوردنش کلی از خاک گلدونت قاطی ریشه هاش در میاد.

نه تنها کثیفی زیادی به بار میاره، تازه ممکنه  اگه خیلی ریشه دوونده باشه وقتی بکنیش  گل اصلیت هم صدمه ببینه...

تا شب فکرم درگیر این قصیه بود.

کارهایی که ما میکنیم، مسائلی که اجازه میدیم وارد زندگیمون بشن، عادت های غلط رفتاری، همه اولش یه نهال کوچیکن.

باغچه دل هر کسی رو فقط خود اون نفر میتونه هرس کنه.

کاش حواسمون باشه چی به سر خودمون و زندگیمون میاریم...

نویسنده : هاشم : ۱:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/۱/٢٢
Comments نظرات () لینک دائم