زیتون(روان شناسی ازدواج)

پاسخ چهار نفر مرا سخت تکان داد

 http://banovan2008.persianblog.ir/

اول مرد فاسدی از کنار من گذشت و من گوشه ی لباسم را جمع کردم تا به او نخورد

او گفت : ای شیخ خدا می داند که فردا حال ما چه خواهد بود ...

 

دوم مستی دیدم که افتان و خیزان راه می رفت.

به او گفتم قدم ثابت بردار تا نیفتی.

گفت : تو با این همه ادعا قدم ثابت کرده ای ؟

 

سوم کودکی دیدم که چراغی در دست داشت.

گفتم : این روشنایی را از کجا آورده ای ؟

کودک شعله را فوت کرد و آن را خاموش ساخت و سپس گفت :

تو که شیخ شهری بگو که این روشنایی کجا رفت ؟

 چهارم زنی بسیار زیبا که در حال خشم از شوهرش شکایت می کرد .

گفتم : اول رویت را بپوشان بعد با من حرف بزن.

گفت : من که غرق خواهش دنیا  هستم چنان از خود بیخود شده ام که از خود خبرم نیست.

تو چگونه غرق محبت خالقی که از نگاهی بیم داری ؟

نویسنده : هاشم : ۳:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٢/٦
Comments نظرات () لینک دائم