زیتون(روان شناسی ازدواج)

لتسکنوا الیها

بسم الله الرحمن الرحیم

مرد ِ من

چطور میشه که مردها با اون دنیای خشن و مردونه شون اینطور بند میشن به یه دنیای زنونه. چطور میشه که یک مرد اگر 200 تا رفیق هم داشته باشه اما هیچ کدوم نمی تونن جای زنشو براش بگیرن و به اندازه ی او بهش آرامش بدن؟ قضیه همون لتسکنوا الیهاست که خدا گفت و ما باید بفهمیم. نباید در مورد مردهامون اشتباه کنیم. اونها نه شبیه ما هستند و نه دور از ما. این شاید بنظر یک تضاد بیاد اما باید همین تضاد برات جا بیافته تا بتونی آفتاب بشی و مردت بشه آفتابگردون. صورتی یه رنگ دخترونه است اما خیلی از مردها عاشق رنگ صورتی هستن. موهای بلند رو دوست دارن. شاید در ظاهر بعضی مردها روشون نشه اعتراف کنن، اما دنیای زنانه رو دوست دارن و با همه ی پررویی ها و خودبزرگ بینی ها و تکبرها و ادعاها و قلدربازیهاشون، برای آرامش پناه می برن به یک زن کوچیک و ساده و آروم که توی جمع های مردونه شون صداش میکنن ضعیفه و در کنار خودش میشن کمال نیاز. گاهی که از دست دارا عصبانی هستم، به شکل پسربچه شیطونی می بینمش که کار بدی کرده و روی صورتش رد چرک اشکه و باید تنبیه بشه اما پناهی جز آغوش خودم نداره. چطور دلم میاد؟ حتی اگه حق با من باشه...منبع وبلاگ زن دوم

کلیک: آقایان بخوانند:خانم ها وقتی استرس دارند چه می کنند؟!  
کلیک: خوش غذایی شما را به زندگی برمیگرداند

کلیک: راهنمایی برای کودک آزاران در سایت آمازون

کلیک: راز موفقیت "سلام کوچولو" استفاده از صدای بچه‌هاست

کلیک: این ١٢ کار را با پوست و مویتان نکنید

کلیک: هیچ کس مرا دوست ندارد

کلیک: به شوهرم شک دارم

کلیک: شاد باش لعنتی!

کلیک: علمای دین باید از تحریف دین و ورود خرافات جلوگیری کنند

حالم بهم میخوره از فکرهای کوتاه. فکرهایی که فقط میتونن با چهار تا فاکتوری که از قبل توشون چپونده شده به مسائل نگاه کنن و هیچ امکان جدیدی براشون متصور نیست. چه اهمیتی داره. برای من مهم، فقط نظر و دید همسرمه چون اونه که تحت تاثیر منه و منم که تحت تاثیر اونم. حالا چی... واقعن چطور به این نتیجه رسیدید که ازدواج برابر است با عشق؟ از کدوم آمار واقعی یا غیرواقعی اینو درآوردین؟ عصب میزنم. حس میکنم باید مفاهیم پیچیده ی علمی رو برای یک بچه پیش دبستانی توضیح بدم و می دونم که بهرحال توی مخش فرو نمیره. عزیزم. اغلب ازدواج ها هیچ ربطی به عشق ندارند و اصولن باهاش رابطه ی معکوس دارن. حالا تو چرا ازدواج کردی؟

خب بالاخره چی، نباید ازدواج می کردم؟انگلیسیا میگن قد بلند، زیباست، قد برام خیلی مهم بود...

سنم بالا رفته بود، داشت دیر میشد...پسره شغلش خوب بود، آینده ی خوبی داشت...از ریختش خوشم اومد، چشماش منو گرفت...خب همه باید ازدواج کنن...میخواستم از محیط خونه پدریم فرار کنم، دیگه تحمل نداشتم...مادرم گفت دختر خوبیه، منم قبول کردم...بخاطر پول ازدواج کردم...بهترین خواستگارم بود...خوش لباس بود و خیلی خوب حرف میزد...ازش خوشم نیومد ولی نتونستم هم ایرادی ازش بگیرم...مجبور شدم، چون حامله شده بودم...فشار خانواده وادارم کرد، از رفت و آمد خواستگارا خسته شده بودن و گفتن دیگه باید یکشون رو انتخاب کنی...میخواستم بچه دار شم...آدم با شخصیتی بود، موقعیت اجتماعی خوبی داشت...عاشق قیافه اش شدم، برام مهم بود توی جمع، زن من از همه سر باشه...خانواده ها مجبورمون کردن، بخاطر رسم و رسوم...

منظورم دقیقن به دلایل بد نیست. اتفاقن به دلایل خوب نظر دارم و به زندگی های عادی و بدون مشکل و ادامه دار. فقط اینکه ازدواج مساوی با عشق نیست. (در حالیکه شاید باید باشه). ممکنه کسی با دلیل مسخره ای ازدواج کنه؛ اما توی مسیر، دو نفری بتونن خوب عمل کنن و به عشق برسن، همدیگه رو و زندگی رو بشناسن و در کنار هم رشد کنن و  رابطه شون رو به بهترین موقعیت عاطفی و پایداری ممکن برسونن و به نیاز و عاطفه ی طرف مقابل شون اهمیت اساسی بدن و البته تقوی داشته باشن. پس نقطه ی شروع هم خیلی مهم نیست. فقط نکته اینه که با هر دلیلی که شروع کردی یا با هر دلیلی که داری ادامه میدی، لزوماً همسر آدم، عشق آدم نیست. و باز میگم به هر دلیلی که شروع کردی، ولی همسرت میتونه الان عشقت شده باشه.  زندگی بدون عشق هم لزوماً زندگی مشکل دار نیست. ممکنه آینده ی خوبی هم داشته باشند و با تفاهم و احترام هم در کنار هم زندگی کنند و خلاصه همه چیز اوکی باشه. این شاید بدلیل سکوت یکی از طرفین یا هردوشون بوده که نبود عشق رو از خودآگاه و ناخودآگاهش حذف کرده و یا خیلی ساده، عشق براش مهم نبوده و به همه ی چیزی که از زندگی میخواسته رسیده. همسر کدبانو، بچه های سالم و باهوش، شغل امن، خونه و ماشین شخصی و موقعیت اجتماعی مناسب. دیگه چه اهمیتی داره عشق باشه یا نه. اما بعضی از آدم ها که روحیه متفاوتی دارند و یا نوع متفاوتی از تربیت و دیدگاه، حضور عشق توی زندگیشون حتمن براشون حیاتی و مهمه، به یه جای راه که برسن این خلأ و کمبود دیگه نمیذاره ادامه بدن.  الان معلومه دارم چی میگم؟ حالا اونی که میاد میگه عشق اول دارا فلان و عشق اول اینجور و اونجور، باید بگم که کدوم عشق آقاجان؟ عشقی در کار نیست. نبوده و نیست. همسر اول! و این لزوما به معنی افتضاح بودن همه چیز نیست. همه چیز خیلی هم خوبه. مشکلی هم نیست. احترام هم حکمفرماست. اصلن تو تصور کن بهشت...

کلیک: بار منفی طلاق فقط بر دوش زن سنگینی میکند

کلیک: نگاهی به علل و شیوه های درمان افسردگی

کلیک: هشت راه برای آرام کردن همسر عصبانی

لتسکنوا الیها

سه روز تعطیلی هم داره تموم میشه. دارا رو ندیدم توی این سه روز. به جز دیروز که زنگ زد و حدود  سه دقیقه تلفن حرف زدیم. بداخلاقی نکردم. گفتگوها عشقولانه بود. خوشحال باشم فردا شنبه است و می بینمش؟ جبران میکنه؟ چی بگم...

گاهی فکر میکنم زن اولی خیلی خوبم میدونه من و دارا با هم هستیم و با هم ازدواج کردیم. کمااینکه وقتی دارا بهش گفت پری ازدواج کرده پرسید با کی؟ با تو؟ فکر میکنم میدونه و توی دلش به دارا میگه کورخوندی! بگم میدونم که بخوای عادل بشی و مساوات رو رعایت کنی و پیش پری هم بری؟! به همین خیال باش! اینطوری هم به سفرهاش میرسه و هم نوع زندگی و رفتارش رو عوض نمیکنه و هم دارا رو با کسی تقسیم نمیکنه.

شما بگین. اگر کامنت میذارین اینو جواب بدین. شما که زن هستید. حالا مرد هرچی. رفتار درست یا غلط. چطور ممکنه زنی نفهمه که شوهرش با زن دیگه ای در ارتباطه؟ چه برسه که ازدواج هم کرده باشه! گو اینکه شوهرتون یک سال و نیمه که داره سرترالین میخوره (به خیال شما چون ازش خبر ندارین) و شما نه مطالعه می کنید و نه توی اینترنت سرچ می کنید و نه به دو تا آدم باسواد دسترسی دارین که بفهمین اثر سرترالین اون چیزی که توی خیال باطل شماست، نیست!!! شوهرتون خیلی اهل شعر خوندن و شعر گفتنه. شوهری که هیچ چیزی هم برای زندگی کم نمیذاره و از همه ی توانش داره برای تامین خانواده اش استفاده میکنه. بهش بگین برو بابا!! با شعر که نمیشه زندگی کرد!!! چرا؟ مگر چیزی از شما کم کرده؟ اگر درک و شعورش رو داشتین، خیلی هم بهتون اضافه میکرد. آخ اگر میخوندید شعرایی رو که شوهرتون برای پری نوشته. یادمه یه بار حدوداً سه سال پیش چند جا کار اداری داشتم توی ولیعصر و مطهری و خلاصه جاهایی که طرح بود و نمیتونستیم با ماشین بریم. با دارا از اداره رفتیم با تاکسی. من دنبال کارام بودم و دارا تمام مدت توی ادارات و توی تاکسی و هرجا، یک دفتر یادداشت دستش بود و داشت مدام یه چیزایی رو یادداشت میکرد. وقتی کاملش کرد، شعری بود که برای من گفته بود. عاشق شعرشم. اجازه نداده بهم منتشرش کنم اینجا. اما خودش هم خیلی دوسش داره و گهگاه میخوندش و توضیحش میده.

اوایل آشناییمون رفته بودن شمال. تلفنم زنگ خورد. شماره زن اولی بود. توی راه بودن. احوالپرسی کرد و گفت ببین پری این دارا خیلی حالش خرابه. تو باهاش حرف بزنی خوب میشه. باهاش حرف بزن. دارا هم گوشی زن اولی رو گرفته بود و پیاده شده بود و با هم حرف زدیم و دیده بود خانوم که حال دارا خوب شده. بعدها وقتی یکبار دارا بهش گفته بود دوستت دارم (اگر فندق مغز نباشید میدونید که دارا دروغ نمیگه وقتی بهش میگه دوسش داره)، زن اولی به دارا گفته بود آره ولی من عاشقی کردن و دوست داشتنت رو دیدم!!!

حدود دو سال پیش یکبار که زن اولی طبق معمول شهرستان بود و من و دارا هم با ماشین دارا داشتیم میرفتیم جایی، زنگ زد به دارا و گیر داد که معلوم نیست کی نشسته توی ماشین کنارت و جای منو گرفته!! دارا بهش گفت نرو که کسی هم جاتو نگیره!

حدود یک ماه پیش با دارا جر و بحث شون شده بود. دارا بعد از برقراری کمی آرامش بهش گفته که من که بهت گفتم بیا بریم پیش مشاور شاید مشکلاتمون کم بشه. زن اولی هم بهش گفته: تو که فقط هر وقت دلبرت برات وقت بگیره میری دکتر (دلبرت یعنی پری)

و همون موقع توی جر و بحث ها زن اولی با حرص به دارا گفته: من مثل بعضیا (یعنی پری) عشوه بلد نیستم!!! دارا هم بهش گفته اشتباه میکنی! برای شوهرت باید عشوه بلد باشی! نمیدونم چطور بعضی آدم ها مسائل رو قاطی میکنند. مثلن حجاب هم درسته هم باید بهش عمل کرد. اما احمقانه است کسی جلوی محارمش حجاب داشته باشه. هرچیزی جایی داره. فهمیدن این موضوع خیلی سخته؟ عملی که جایی حرومه در جای خودش حلال و مستحق پاداشه. فهمیدنش سخت نیستا!!

 من همونم...

اون خانومایی که روزانه منو می بینن و بهم میگن وای چقدر مهربونی، چقدر خوبی خانوم، چقدر نازی، بعضیا بوسم میکنن، بعضیا لپم رو میکشن، بعضیا برام شیرینی و شکلات جا میذارن، بعضیا نون تازه تعارفم میکنن، بعضیا کارتشون رو میدن و در کل همه محبت داره از توی چشماشون میزنه بیرون... فکر میکنی اگر می دونستن این خانوم مهربون که دارن همینجور بهش محبت اسپری میکنن همون پری زن دوم دارا هستش که احتمالن وبلاگش رو می خونن و بهش بد و بیراه میگن و نفرینش میکنن، بازم به رفتار  ِ سفید و صورتی شون ادامه میدادن؟ همیشه وقتی آدم غریبه ها این برخوردها رو در قبالم میکنند، فقط این میاد توی ذهنم که می دونی من زن دوم هستم؟ اگه بدونی بازم همین شکلی می مونی؟ بس که زن دوم بودنم غالب شده به همه چیز بودنم و نبودنم. بس که دارا غالب شده به همه ی وجودم و عشق به دارا به همه ی احساسات دیگرم. ای خدااااا - کامنت خوبی از ندا داشتم که یه کم جواب میشه برام: پری جون سعی کن توی زندگیت حداقل واسه خودت. خودت محورت باشی. به خودت تکیه کن و دارا را دوست داشته باش. نه اینکه همه ی حس و حال و بهونه ی زندگیت دارا باشه.

سعی کن وقتی نیست از لحظه هات بهترین استفاده را ببری و شاد باشی.

دیروز مجبور شدم خرج اسهال یک دسته! کلاغ که غذای مسموم خورده بودن رو بدم. ماشین تازه کارواش رفته رو دوباره بردم کارواش. تنها رفتم، بدون دارا. شاکی شدا؛ بهش گفتم: اما تو بدون من نرو، خب؟ خب. همینجور که نشسته بودم روبروی ماشین ها و منتظر بودم تا ماشینم شسته شه، یوهو یه فکری اومد خورد به مغزم. آی خداااا..چقدر اینجا شبیه مرده شور خونه است. من تاحال فقط یک بار رفتم توی مرده شور خونه بهشت زهرا. سه سال پیش که خاله مامانم مرده بود و خیلی هم ترسیدم و از اون موقع هی خودم رو یا دارا رو یا کسایی رو که دوست دارم یا همه ی دیگران رو روی اون سکوها تصور میکنم. خیلی هم طول نمیکشه هااا. الان بمیری، اولین کاری که صبح اول وقت همه ی نزدیک ترین بستگانت که عاشقت هستن میکنن، اینه که بفرستندت اونجا و بعد هم خاکسپاری، نمیذارن به پس فردا برسه، شک نکن!!! توی کارواش جای شستن 5 تا ماشین هست، دراز به دراز، مثل سکوهای مرده شورخونه. دیواراش همه با کاشی سفید پوشیده شده، مثل مرده شورخونه، و اونجا کارشون چیه؟ شستن! مثل مرده شورخونه. تابحال اینطوری نگاش نکرده بودم. حس ترسی از دلم گذشت. اما خوشحال بودم که یاد مرگ افتادم.

امروز ظهر از اداره زدم بیرون. حالم خَش نبود. رفتم خونه مامانم، خوابیدم. دارا هم ساعت سه و نیم اومد. ساعت 5 هم رفتم دکتر زنان و تا 7 هم طول کشید چون مریضا زیاد بودن و دارا هم پا به پام بود. بی حوصله بود؛ عصبی و خسته از وضعیت موجود. خب بخاطر بهم ریختگی روحیه ام، وقتی میخواست بره خیلی گریه کردم. اونم عصبانی شد. دلم براش تنگ شده. پرده هامون رو گرفتیم و دارا منو رسوند خونه مامانم و رفت خونه خودمون که پرده ها رو بذاره و گلدونا رو آب بده و بره. دلم براش تنگ شده. دستم بوی دستشو میده. بهش احتیاج دارم. مخصوصن حالا که مریضم. وقتی هست، گرمای بدنش مثل مسکّن همه ی دردامو از بین می بره. بخدا راست میگما. برای خودمم عجیبه. ولی وقتی میره دردهام همه میان. دلم براش تنگ شده و شونه هام به بازوهاش احتیاج دارن که دورشون حلقه شه. چقدر از دنیا بدم میاد که همه اش آه و حسرت میذاره روی دل آدم...

خوشحال نیستم که دوباره و برای سومین هفته متوالی چهارشنبه و پنجشنبه و جمعه ی تعطیل رو پیش رو دارم. ولی ناراحت هم نیستم. یه جورایی بی حسم و یه غم عمیق و آروم ته وجودم یواش واسه خودش نشسته. چقدر دارا رو کم دارم. انگار که هیچوقت ازش پُر نمیشم. چقدر بده که دارا وقت نمیکنه زود به زود اینجا رو بخونه. که هی بهش بگم: دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم، و هی براش بنویسم: دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم، و هی براش اس ام اس بدم که: دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم، و هی توی مسنجر براش بنویسم: دوستت دارم، دوستت دارم، دوستت دارم...خدا نگام کن، بَرَم دار، نیگااااا، مثل یه بطری خالی دارم لگد میخورم توی شولوغ بازار  ِ دنیاها...بَرَم دار تا گم نشدم امیدم...

پی نوشت1: پیامبر اعظم صلی الله علیه و آله و سلم می فرمایند: هر کس روزی 20 بار مرگ را یاد کند، من بهشت را برای او تضمین می کنم

پی نوشت2: هدهد عزیزم! دلم برات تنگ شده. نظر خصوصی گذاشتی و آدرس هم که نداری. پس من دلم میخواد با تو حرف بزنم یا جوابت رو بدم چطوری این کار رو بکنم خب پس؟ کامنتت توصیف خوبی از حس و زندگی ما بود. دقیق. (البته غیر از مواقعی که من با بداخلاقی خرابکاری میکنم). نوشتی: نمیدونم چطوری بگم: اینکه عشقتون کهنه نمیشه...این یعنی کمبودی که بقیه ی زندگیا دارن...اینکه از با هم بودنتون هیجان زده میشین...با هم نبودنتون هم عشقتون رو ساپورت میکنه ... درست میگم ؟ همینطوریه دیگه ؟ ... لااقل من اینطور فهمیدم از نوشته های شما ... این یعنی کمبود بقیه ی زندگیا

نویسنده : هاشم : ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/٦
Comments نظرات () لینک دائم