زیتون(روان شناسی ازدواج)

کنایه ،نوشته ای اززهراباقری شاد

خال سیاه روی گونه مادرم

پست قشنگی برای اشتی ماباسیاست است تاتنفرمان ازسیاست کم بشه وباسیاست برقصیم  
تصورمیکنیم بایدقهرکننم تاکام بگیرنم نمیدونیم که باید برقصیم

باید دخالت درسرنوشتمون داشته باشیم


پشت به آسمان نشستن هم حس و حال خودش را دارد به خصوص وقتی عکس آن افتاده باشد توی لب تابت و تو هی دست بزنی به لیوان چای که خنک شده یا نه. یک پرده سبز هم روبروی چشمت باشد که از فاصله دور و از پشت یک در شیشه ای توی ذوق می زند با بوته های کوچک گل های سرخ توی گلدانی روی نرده های بالکن. گربه ها هم نیستند. رفته اند خوابیده اند انگار. این هوا آدم را به خواب می کشاند. هوای ابری هوایی که فکر می کنم خودش را لوس کرده. وقتی آسمان تهران می گرفت می گفتم غم دارد. ماتمزده است. اما اینجا نمی توانم بگویم آسمان طوری ش شده. هیچ درد و مرگی ش نیست. پس لابد دارد خودش را لوس می کند الکی تا مردم کمی هم به آسمان نگاه کنند.  

وقتی دریا هست به این عظمت وقتی رودخانه های زیبا هستند و قایق هایی که می شود آنها را کرایه کرد و پدالشان را حرکت داد و رفت وقتی پارک های بزرگ و سبز هستند دیگر چه کسی به آسمان نگاه می کند اینجا؟ وقتی شهر از دل ابرهای سفید هم تمیز تر است وقتی کمتر غصه ای هست که دل آدم را به درد بیاورد تا رو کنی به آسمان دیگر چه کسی سرش را بالا می گیرد و پناه می برد به چیزی لابلای ابرها و می گوید ای خدا ... اینجا خدایی اگر هست بین مردم می لولد. از جنس همین زندگی روزمره ساده است. خوشبختی اگر هست همینجاست. جای دیگری دنبالش نمی دوند اینها. حتی اگر از یک بیماری طبیعی و مادرزادی هم رنج ببرند تقریبا می توانند مثل بقیه مردم زندگی کنند. کمتر از ده میلون نفر هستند توی کشوری به این بزرگی. اداره زندگی این ده میلون نفر نباید زیاد سخت باشد. 

 وقتی نه نفت دارند که کسی به خاطرش به کشورشان هجوم بیاورد و نه هیچ منبع طبیعی ارزشمند دیگری به غیر از عقل و پشتکار که آن را در چارچوب قانون هدایت می کنند. فرق این مردم با ما همین است. ما فرزندان ایران خانم مظلوم و بی صدایی هستیم که به خاطر خال سیاه زیبای روی گونه اش به خاطر این نفت گرانبها به خاطر انبوه منابع طبیعی و جغرافیایی همیشه خواستگارهای زیادی داشته که زمانی برای او چاقو هم می کشیدند. حالا مدرن شده اند مثلا. دیگر به سمت هم تفنگ هم نشانه نمی روند. می نشینند پشت میزهای قدرتشان و سر ایران خانم ما بحث می کنند. سر همدیگر را کلاه می گذارند تا مادر ما را از آن خود کنند. رحم نمی کنند به این پیرزن زیبا که دیگر موهایش ریخته. دندانهایش پوسیده یکی در میان. کمرش خم شده و چشم هایش نا ندارد از بس در غم فرزندان خود گریسته.

ایران خانم ما آسمان دلنشین تری دارد چون درد دارد. چون بغض دارد. وقتی توی ایران بودم دلم نمی آمد هرگز پشت به آسمان بنشینم اما اینجا پشت به اسمان نشستن هم حس و حال خودش را دارد به خصوص وقتی عکس آن افتاده باشد توی لب تابت.

نویسنده : هاشم : ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٠/۳/٢٠
Comments نظرات () لینک دائم