زیتون(روان شناسی ازدواج)

دامادی که دچاراختلال عصبی افسردگی بود ونیازبه زن نداشت سبب شد نامزدش طردش کند!

 منبع :من وخواستگارانم

حدود یکماه پیش یکی از همکارهام خبر نامزدی خواهرش رو داد و همه خوشحال شدیم که خدا رو شکر بالاخره از تعداد مجردها کاسته شد و به خونه بخت رفتن !

 

از قرار معلوم حدود یکسالی یکی از همکارهای یک واحد دیگه ای ازش خواستگاری کرده به صورت سنتی و از طریق عمه این پسر که همکار این عروس خانم بودن این مراحل خواستگاری و معرفی انجام شده ولی از همون یکسال پیش بخاطر اینکه پسره کمی درشت و چاق بودن مورد پسند عروس خانم نبودن و گفته بودن من خودم ریزه نقش هستم و دوست ندارم اینقدر شوهرم نسبت به من هیکلش بزرگتر باشه و ...

 

این ادامه داشته تا اینکه این آقای داماد ول کن این ماجرا نمی شه و تمام سعی خودش رو برای رضایت این دختر انجام می ده طوری که عرض این یکسال 20 کیلو لاغر کرده بوده که گویا اونهایی که عکسشو دیدن گفتن وای پس این قبلش چقدر چاق بوده ؟!!

 

در این مدت یکسال اینها هیچ رفت و آمد خصوصی بیرون نداشتن و شناختشون در حد یک مراسم خواستگاری  رسمی خونه بوده و چند تماس تلفنی به فاصله چند ماه !

 

خلاصه بعد از کلی صحبت و ... آخر بعد از یکسال باز اینها رسمی می رن خواستگاری و بازم چند بار با هم تلفنی صحبت می کنن و سعی می کنند بله رو بگیرن و همینطور هم می شه و بعد از گویا دو سه بار رفت و آمد بله برون می شه و تمام شرایط دختر از مهریه و انتقال خونه از کرج به تهران و ... مورد قبول قرار می گیره طوری که همکارم می گفت خدا شکر آدمهای فهمیده ای بودن و بی خود سنگ جلو پای اینها ننداختن و ...

 

فردای بله برون مراسم نامزدی مفصلی از جانب خانواده دختر می گیرن و قرار عقد به روز 26 خرداد روز تولد حضرت علی (ع) می گذارن !

 

تو این مدت یکماه باقی مونده تازه اینها تصمیم می گیرند برن بیرون بیان و خرید و ... که گویا این اقای داماد یکم از زیر این دیدارها در می رفتن و به بهانه های مختلف روزهاشو کنسل می کردن !

 

و چند بار که داشتن با هم صحبت می کردن دختره دیده صدای پسر نمیاد و فهمیده طرف خوابش برده ! این اتفاق یکبار برای منم افتاده و می دونم چقدر برای آدم تعجب آور هستش!!

 

و یکبار برای خرید با خواهر و شوهر خواهر عروس خانم رفته بودن بیرون و می گفت همینطور که داشتن می رفتن ایشون ناگهان ساعت خوابیدنشون به صدا در میاد و می خوابن !!!!!!!!!!!!! طوری که شوهر خواهر عروس خانم گفتن بابا علی آقا  شما اول راهی و زود خسته شدی و خوابت می بره !!!!! الان باید از شوق روی پات بند نباشی !!

 

تو این مدت از این جریانات عجیب براش اتفاق می افتاده و اینها یکم با هم گویا سر این مسائل کش مکش پیدا می کنند و حتی می گفت در این مدت یکبار عروسی دعوت می شن و این عروس خانم هم دعوت می کنند و اینم با کلی هیجان رفته آرایشکاه و خودشو آماده کرده که برن عروسی و پیش فامیل شوهر خودی نشون بده که آقای داماد بعد از 3 ساعت تاخیر به دنبال ایشون میان و طور یکه خسته شده بوده از این همه  مدت طولانی که حاضر نسشته بوده  ... و توضیحشون این بوده که خواب موندن !!! والا ما دیده بودیم داماد از شوق وصال و دیدار یار زودترم میره خونه مادر زن جان تا بیشتر همو ببینند !ایشون سرشو کرده زیر لحاف خر و پوف خوابیده !!!

 

وقتی این دختر توضیح می خواد پسره هم عصبانی می شده و داد و بیداد و دعوا با دختره و بعد از نیم ساعت به غلط کردن و معذرت خواهی !!!!!!!!!!

 

تازه یکبار با هم سر یک خیابونی قرار گذاشته بودن که از سرویس پیاده بشه و با هم جایی برن که به  علت خواب موندن می ره انقلاب پیاده می شه ؟!!!!!!!!!

 

تا اونجایی که می دونم بیشتر خریدهاشونم به میل و سلیقه دختر انجام شده بوده ولی مهم رضایتی بوده که از فرد نداشته !

 

تا اینکه یک هفته پیش برای خرید که بیرون رفته بودن با خواهر بزرگه عروس خانم باز دیده داره چرت می زنه ؟! خواهر عروس خانم گفتن شما دارویی چیزی مصرف می کنید اینطور همش خواب آلوده هستین و ... اونم عصبانی با خواهر بزرگ عروس خانم دعوا !!! که منظورتون چیه و من مگه آزمایش ندادم و ...!!!

 

اینها هم ناراحت می شن و برمی گردن خونه واونم معذرت خواهی که نه منو ببخشید و ...

 

اون روز از شانسش  تیپ ظاهریشم خیلی مرتب نبوده از زیپ شلوارش بگیر که پایین بوده تا پیراهنی که نصفی تو شلوارش بوده تا دکمها هایی که بیشترش باز بوده !!!!

 

که همه اینها دست به دست هم می دن و این عروس خانم به این نتیجه می رسن ایشون به درد زندگی نمی خورن و بعد بهم خوردن نامزدی و ...!!!

 

بعد از اینکه به خانواده پسر گفتن دیگه تمایلی به وصلت ندارن و بیاین اینها رو ببرین مادرش گفته این افسردگی داره و داروی اعصاب می خوره و برای همین اینطوری هستش و بهمون مهلت بدین خوب می شه و ... که مادر عروس خانم گفتن دور از جونش جسد دخترم هم به دوشت نمی گذارم!و اینکه خودت دختر داری خوشت میاد یک نفر با دخترت اینطور برخورد کنه که گفته من می خواستم بگم ولی پسرم تهدید کرده که اگر بگی ال می کنم و بل می کنم و ...!!!

 

به همکارم گفتم کاش اینها قبل از نامزدی و این مراسم با هم بیرون می رفتن اینها چیزهایی بود که تو دیدارها می شد تا حدودی فهمید  همینطور که تو این مدت کم تونسته اینها رو بفهمه !گفت اینقدر که می گن ازدواج سنتی خوبه و مادرم روی بیرون رفتن و اینها یکم حساس هستش باعث شد بیرون نرن و یکی دو بارم که خواهرم خواسته بیرون همو ببینند خود پسره قبول نکرده !متفکر

 

راستش از قدیم گفتن سری که درد نمی کنه دستمال نمی بنندن خدا رو شکر که زود خودشو نشون داد این آقای داماد خواب آلود ولی ای کاش یکم آدمها صادق تر بودن !کاش همه چیز رو همینطوری سر سری نمی گرفتن !کاش برای شناخت هم یکم بیشتر وقت می گذاشتن !گذشت اون زمانی که به اعتبار یک معرف دخترشون رو چشم بسته می دادن !این مثلا همکار بود !اونم هم خودش هم عمه جانش !خدایی من عمه این پسر رو می شناسم و خانم خیلی خوبیه و باورم نیم شد که چنین چیز مهمی رو پنهون کرده باشن !

 

خلاصه به نظرم دیگه مهم نیست چطور و کجا و سنتی و مدرن و ... آشنا بشن دختر و پسر مهم اینه که سعی کنند همدیگر رو بهتر بشناسن و خود آدم به این نتیجه برسه که این فرد مناسبی برای زندگی است یا نه !

 

نویسنده : هاشم : ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٤/٢
Comments نظرات () لینک دائم