زیتون(روان شناسی ازدواج)

چرا نباید با معتادین(قاتلین) ازدواج کرد!!

معتاد یعنی قاتل

به هیچ وجه نباید بامعتادین ازدواج کرد این را بارها یاداوری کرده ام به نوشته زیر که زندگی نامه یک خواهرمذهبی است توجه کنیم :

اون زمان خواستگار های زیادی هر چندوقت به خونه میومدند و با  مادرم در مورد من حرف میزدند.

منم اصلا فکرم را درگیر این مسائل نمیکردم.تا اینکه یه روز عمو جان لطف  کردند و منزل ما تشریف اوردند.

داشت به مادرم میگفت که یکی از پسرهای همسایگی ما از الهه خیلی خوشش اومده و الان دو ساله که الهه را میخواد و من بهش گفتم برو سربازی و بیا. بعد میرم واست صحبت میکنم.

گویا پسره از رفیقای جون جونی عمو جان بود.منم اومدم گفتم پسره غلط کرد. همون جا عمو گفت حرف دهنت را بفهم.دو سال صبر کرده تا تو بزرگ بشی.گفتم: الان یعنی من بزرگ شدم؟

گفت مامانت همسال تو بود یه بچه داشت.خلاصه یه کم بگو و مگو کردیم و رفت.

منم گفتم : مامان من میخوام درس بخونم. اصلا عمو چکار داره تو کار ما دخالت میکنه.

بابام هم پشت عمو بود.از حرفای من عصبانی میشد . قضیه داشت جدی میشد.دیگه با عمو حرف نمیزدم.اما اون  کار خودش را میکرد و هر روز میامد و مامان و بابا را خام حرفای خودش میکرد.

کار من شده بود گریه.دیگه به آقای حسینی هم فکر نمیکردم. ناراحت به مدرسه میرفتم و برمیگشتم.

ندا خیلی بهم اصرار کرد دیووووونه خر نشی قبول کنی.بذار هر چی دوست دارند بگن.

الان که فکرش را میکنم من اصلا اون موقع خوب و بد را تشخیص نمیدادم.یک هفته اعتصاب غذا کردم اما فایده نداشت.

یه روز عمو اومد خونه ما و گفت : اگه قبول کردی که هیچی وگرنه دیگه نه من نه شما.

وای نمیدونید بابا و مامان چطور خودشون را به آب و آتیش میزدند که عمو بزرگواری کرده خواستگار آورده

یکی نبود بگه آخه مادر من مگه من چند سال داشتم همش ۱۵ سال.

خواستگار هم که قحطش نیومده بود.اصلا انگار مامانم اون زمان طلسم شده بود. حرف حرفه عمو بود.

چقدر گریه کردم منحتی فکر خودکشی هم به سرم زد.یه تیغ بردم حموم که رگمو بزنم اما جراتش را نداشتم.یه روز رفتم سی وسه پل گفتم خودمو پرت میکنم پایین اما بازم جراتش را نداشتم.

منم  توی دلم گفتم نکنه اگه قبول نکنم عمو دیگه خونه ما نیاد.ببینید چقدر خر بودم و فکرای احمقانه میکردم.ذهنیت هنوز بچه گانه بود.

قرار شد یه شب مقرر کنیم بیاند همدیگرو ببینیم.اومدند. دیدمش .خوش تیپ و قدبلند بود. اما دوستش نداشتم..توی دلم هزارتا فحش بهش دادم که تو الان سروکله ات از کجا پیدا شد دیگه.

بابا داشتیم زندگیمون را میکردیم.

یه فکر به سرم زد گفتم قضیه را صاف و پوست کنده بهش میگم چیه...آقا من ازت خوشم نمیاد. زور که نیست.اما باز یاد حرف عمو افتادم.ترسیدم. که نکنه عمو ناراحت بشه.

بعد از اینکه کلاس اول دبیرستان را خوندم تابستون با هم عقد کردیم. اما توی این مدت اصلا باهاش حرف نزدم.ندا میگفت شوهرت معتاده. یه بار دیده بودش. گفتم : واسه چی اینو میگی.. گفت قیافش داد میزنه تازه واست تحقیقات کردم.اومدم به مامانم گفتم : گفت ندا دوست نیست میخواد زندگی تو را به هم بزنه اون دشمنه.اون موقع یه دعوای مفصل با شوهرم کردیم.قرار شد باز بره آزمایش اما لعنتی چیزی نشون نداد.

عمو  هم اصرارکه باید برند سرخونه و زندگیشون.اینجوری فایده نداره. هرروز دعوا واسه خودشون درست میکنن.سال دوم دبیرستان ما دیگه عروسی کرده بودیم. زندگی مشترک خیلی خنده داره نه؟!!!!!!!!!!!

اصلا واسم مفهومی نداشت. مثل یه خاله بازی بود بیشتر.تفکرات من همش بچه گانه بود .شش ماه اول زندگی خوب و آروم بود.تا اینکه کم کم همه چیز عوض شد. زود تحت تاثیر حرفای این و اون قرار میگرفتم.همش دعوا همش جنگ با مادر شوهر. منم اصلا کوتاه نمیومدم. زبون دراز هم بودم.همش دلم میخواست با دوستام باشم.درس بخونم. اما کارای خونه هم بود ومن توانایی نداشتم. خیلی زودخسته میشدم.همسرم با این که من برم دبیرستان مشکل داشت ولی من میرفتم. حالا با دعوا هم که بود.رشته علوم تجربی را انتخاب کردم.درسم خیلی خوب بود.تا اینکه متوجه شدم باردار هستم.چند ماه اول را نذاشتم همسرم متوجه بشه.گفتم اگه بفهمه نمیذاره برم دبیرستان.رفتار اونم زمین تا آسمون تغییر کرده بود. شبها دیر به خونه میومد.بداخلاق شده بود. دیگه به ظاهرش اهمیتی نمیداد. این شد که بهش شک کردم. نکنه حرف ندا راست باشه.که معتاده!!!!!!!!!!

این شده که زیر نظرش گرفتم. توی جیب هاش را میگشتم اما هیچی نبود. خیلی دلم میخواست یه جایی گیرش بندازم. اما اون خیلی زرنگ تر از این حرفا بود. دیگه سر کار هم نمیرفت.منم که با خانواده ام لج کرده بودم و از یه طرف هم غرورم اجازه نمیداد که شکایتش را به خانواده ام بکنم.

زمستون سختی بود.هیچی توی خونه نداشتیم حتی نون خالی.منم که باردار بودم و خیلی زود زود گشنم میشد. بهش گفتم که باردارم. مثل خود سگ شد.تا فهمید.گفت تو غلط کردی.دیگه نمیخواد بری درس بخونی. تو نمیبینی وضع زندگیمون را.

خلاصه یه دعوایی شد که بیا و ببین.چند روز نرفتم مدرسه.خیلی باهاش حرف زدم که این راهش نیست.  آخه تو به من بگو چته؟!!! واسه چی سر کار نمیری ؟ تو نمیبینی هیچی توی خونه نداریم.

به خدا این بچه گناه داره.آقا انگار میگرفتی به دیوار حرف میزدی.اصلا هیچی واسش مهم نبود حتی من حتی بچه اش!!!!!!!!

باز رفتم مدرسه. قضیه را به معلم پرورشی ام گفتم. خیلی راهنمایی کرد. که تو کوتاه بیا.شاید واقعا معتاد نباشه. شاید کار نیست که بره سر کار. منم یه کم آروم میشدم. مامانم موقعی که فهمید من باردارم خیلی بهم اهمیت میداد . دکترم میبرد .بچه ام هم پسر بود . اسم محمد را واسش انتخاب کردیم. داداشم واسه خونه ما خرید میکرد. اما من کارم فقط شده بود گریه.که چرا واقعا زندگی من باید این جوری باشه. عمو هم که قربونش برم دیگه پاشو کلا از زندگی ما کشید بیرون. انگار نه انگار که اون این بلا را سر من آورده بود.

کمکم داشت عیدنوروز نزدیک میشد ومن درگیر کارای خونه بودم. یه روز میخواستم میز را جابه جا کنم که زورم نمی رسید. آقا هم طبق معمول خواب تشریف داشت. همه اسباب و وسایل وسط پذیرایی ریخته بود.هرچه قدر صداش کردم تکون نمیخورد تا اینکه یه باره عصبانی شد و چکش که کنار افتاده بود را برداشت و پرت کرد سمت من.منم اومدم جاخالی بدم که از اون طرف افتادم روی میز و همه چیز برگشت روی من.دیگه نفهمیدم که چی شده.دست و پاش را گم کرده بوود.زنگ زد به مامانم.منو بردن بیمارستان.ولی دیگه فایده نداشت.بچه سقط شده بود.خیلی گریه میکردم. دلم به این بچه خوش بود.ازش بدم اومده بود. دیگه نمیخواستم ببینمش. یه مدت خونه مامانم موندم.باز اومد چاپلوسی. من دوباره برگشتم خونه اش.یه مدت باز خوب بود. خانواده شوهرم هم اصلا نمیگفتن که این پسر ماست. تازه اگه چیزی هم میگفتی محکوم میشدی. پس حرف نمیزدم راحتتر بودم.

زندگی یه شش ماهی باز خوب شد.طوری که من باز بدی هاش را از یاد بردم.سال سوم دبیرستان بودم.همه ذکر و فکرم شده بود درسم. نمیدونم چی شد که باز ازش غافل شدم. دوباره شده بود همون آدم سابق.دیپلم را به هر بدبختی بود گرفتم.اما دیگه نذاشت برم پیش دانشگاهی.منم موندم خونه .پاییز تموم شده بود. ندا بهم گفت دیوونه برو شبانه بخون. دروس تخصصی ات را برو سر کلاس. همین تصمیم را گرفتم که بعد از چند روز این در و اون در زدن فهمیدم باز باردارم. اااااااااااااه لعنت به من. قید درس خوندن را زدم.همه فکرم شده بود این بچه . همه دلخوشی ام شده بود بچه.به همسرم که گفتم این دفعه هیچ  عکس العملی نشون نداد. واسش مهم نبود. نه دکترم میبرد . نه چیزی توی خونه بود. باز همون برنامه های سابق. یه شب بهش گفتم تو معتادی؟!!!!!!!!!!!

تا حالا جرات نکرده بود م اینو بهش بگم...اونم گفت : آره.وااااااااای دنیا آوار شد روی سرم.خیلی باهاش حرف زدم . اما براش مهم نبود. تازه اگر اون روز تا حالا بیرون از خونه مصرف میکرد الان دیگه میومد توی خونه . انگار از خدا خواسته بود که من همچین حرفی را بهش بزنم. منم به خاطر بچه ام تحمل میکردم. چقدر نصیحت کردم.

یه روز نوبت دکتر داشتم. گفت با مامانت برو. من پول هم ندارم . از مامانت بگیر بعدا پس میدیم.هوا خیلی سرد بود. برف سنگینی هم اومده بود. رفتم دکتر.بعد از سونوگرافی مشخص شد که بچه باز پسره.به مامانم گفتم اسمش را میذاریم علی.چطوره؟ گفت : خوبه.سرراه مامانم واسه خونه ما خرید کرد تا اومدیم بیایم خونه شب شده بود.مامانم دیگه توی خونه نیومد. در را باز کردم رفتم توی خونه .صدای حرف میومد. چند جفت کفش مردونه هم اونجا بود.عصبانی شدم. رفتم داخل. آقا خودش کم بود رفقاش را هم دعوت کرده بود خونه.منم هر چی از دهنم در اومد گفتم و شروع کردم به داد و بیداد کردن. اونام تا منو دیدن رفتن. بعدش تا میتونست منو زد اینقدر که بیحال افتادم روی زمین. دنیا دورم سرم میچرخید. موقعی که چشم باز کردم دیدم توی بیمارستانم. گفتم : بچه ام.خانم دکتر گفت : متاسفم.سقط شده. بعدم شروع کرد به نصیحت که خانوم تو بدنت ضعیفه. بعد از اون سقط حداقل باید چند سال صبر میکردی.ولی من دیگه صدای دکتر را نمیشنیدم. فقط گریه میکردم. به حال و روز خودم.

به مامانم گفتم : مامان دیدی ؟!!! مامان من همش نوزده سالمه. اونوقت باید بچه دومم سقط بشه؟!!!!!!! اینم باشه زندگی من.اونم گریه میکرد.میگفت چه میدونستم این جوری میشه.

باز یه مدت خونه مامان.و قهر بویدم با هم . تا این که باز فامیل جمع شدند و ما را با هم آشتی دادند.اما دیگه زندگی همون طمع قبلی را هم نداشت.خیلی سرد شده بودیم باهم. دیگه واسم همون یه ذره اهمیتی را هم که داشت از دست داده بود.اونم پشیمون  شده بود. گفت به خدا نفهمیدم چی شد.منم که نمیخواستم اینجوری بشه.گفتم میخوای ترک کنی. به خدا کمکت میکنم.باز خودشو زد به کوچه علی چپ.دلم میخواست خفه اش کنم.

سال ۸۳ باز باردار شدم.این دفعه دیگه دکتر گفته بود که هیچ گونه حرکتی نداشته باشم.نه ماه تخت خوابیدم. تا اینکه ۱۵ فروردین ۱۳۸۴دخترم  به دنیا اومد.بعد از اینکه به هوش اومدم دخترم را آوردن ... چه سفید و تپل. بوسش کردم. با چشماش منو نگاه میکرد.

نویسنده : هاشم : ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٠/٩/۳
Comments نظرات () لینک دائم