زیتون(روان شناسی ازدواج)

قدرت عشق!

 

روانشناسی تمایلات و رفتارهای جنسی انسان

بسم الله الرحمن الرحیم

شاید نام کودک، روان، جنسیتی که برای این سایت در نظر گرفته بودم خیلی هم بد نبود، ولی به نظر خودم روز نوشت‌های یک مادر روان شناس کودک در ارتباط با کاری که انجام می‌دهم مرتبط تر و دوستانه تر به نظرم آمد، غافل از اینکه در جایی هر سه با هم مرتبط می‌شوند.

شاید روزی که مشغول به کار کودک شدم به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم خانواده درمانی و مشاوره ازدواج بود، اما اینکه کودک در چه محیطی رشد می‌کند و فضای حاکم بر خانواده و ارتباط بین زن و شوهر چگونه می‌باشد بسیار حائز اهمیت است.

تصمیم دارم در کنار روان شناسی کودک کمی هم از روابط بینفردی والدین و جنسیت صحبت کنم.

Sexuality

بهتر است از دیدگاه علمی به سکس نگاهی بیندازیم. ما در خصوص عشق و جنسیت کارشناس زاده نشده ایم،بهتر است آموزش ببینیم. بهتر است اعتراف کنم که این مطلب قداست خود را ازدست داده است، و به یک کابوس تبدیل شده است، دیگر عملی عاشقانه نیست. زوجهائی که در طول آمیزش زناشوئی رفتاری عاشقانه و آگاهانه دارند، محیطی خاص را می آفرینند، که روحی والاتر را جذب می‌کند.عشق در درون هر انسان وجود دارد. نباید آنرا از جایی وارد کرد.عشق همان اشتیاق به زندگی در درون همه است. عشق همان رایحه‌ی زندگی در درون هر موجود است، فقط نیاز به آن دارد که آزاد شود.مسئله این نیست که چگونه عشق را تولید کنیم، بلکه فقط این است که چگونه پوشش‌ها و موانع را برداریم.مسئله این نیست که چگونه عشق را بپروریم، بلکه این است که چگونه تحقیق کنیم و دریابیم که چرا عشق قادر نبوده خودش را متجلی کند؟ موانع اساسی بر سر راه عشق ساخته‌ی انسان هستند و توسط انسانها خلق شده اند.به  اعتقاد اوشو سکس نقطه‌ی شروع تمام سفرها به سوی عشق است و این انرژی جنسی است که در نهایت به عشق بدل می شود.پس در نهایت تکامل عشق چیزی نیست به جز دگر گون شدن انرژی جنسی که همه با آن مخالفند. سکس نقطه‌ی اولیه و آغازین زندگی انسان است.

|+| نوشته شده توسط مرجان افشار در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387

---------------------

    قدرت عشق

شنیده ام که روزگاری یک درخت عظیم و قدیمی وجود داشت که شاخه هایش به آسمان افراشته بود .وقتی که گل می داد، پروانه ها، در انواع شکلها، اندازه ها و رنگ ها می آمدند و اطراف آن می رقصیدند . وقتی که میوه می داد ، پرندگان از دور دستها می آمدند و بر آ ن درخت می نشستند .شاخه هایش همچون بازوهایی گسترده در باد بودند . پسر بچه ی کوچک عادت داشت هر روز زیر این درخت بازی کند و آن درخت قدیمی و زیبا عاشق این پسر شد. (بزرگ و قدیمی می تواند عاشق کوچک و جوان شود ، اگر که این فکر را حمل نکند که بزرگ است)این درخت این فکررا نداشت که بزرگ است _ فقط انسانها چنین افکاری دارند _ بنابراین عاشق آن پسر بچه شد. ( نفس همیشه سعی دارد ، عاشق چیزهای بزرگ شود،برای عشق هیچ کس بزرگ و کوچک نیست . عشق هر کس را که نزدیک شود در آغوش می گیرد)بنابراین درخت برای آن پسرکه هر روز می آمد و زیر آن می نشست، عشقی را رشد داد.شاخه هایش بالا بودند، ولی برای این که پسر بتواند گل هایش را بکند و میوه هایش را بچیند، آنها را فرود می آورد.

( عشق همیشه آماده ی تعظیم کردن است ، نفس هرگز آماده نیست که سر خم کند.اگر به نفس نزدیکتر شوی خودش را بالاتر می کشاند و سفت می گیرد تا نتوانی آنرا لمس کنی.کسی که نتواند لمس شود ، به نظر کسی می اید که بر اریکه قدرت تکیه زده و بزرگ بنظر می آید)

کودک بازیگوش می آمد و درخت در برابرش سر خم می کرد. وقتی گلهایش را می چید،درخت احساس شادمانی زیاد می کرد و تمام وجودش سرشار از عشق بود.(عشق وقتی خوشنود است، که به راحتی ارایه شود. عشق همیشه انتظار معشوق دارد، عشق یک انتظار کشیدن است.

عشق زمانی غمگین است که نتواند ارایه شود و سهیم باشد. عشق وقتی خوشحال ترین است که بتواند با تمامیت نثار کند) پسر بزرگتر شد و روزهائی که نزد درخت می رفت کم و کمتر شد. (هر کس که در در دنیای رقابت بزرگ شود، وقت کمتر و کمتری برای عشق خواهد داشت)پسر اینک در جاه طلبی دنیائی گرفتار شده بود. کدام درخت؟ چه کسی وقتش را داشت؟یک روز وقتی که پسرک گذر می کرد، درخت او را فرا خواند: گوش بده؟ گوش بده؟من منتظر تو هستم، ولی نمی آیی. من هر روز منتظر تو هستم.پسر گفت: تو چه داری که من باید نزد تو بیایم؟ من دنبال پول هستم.(نفس همیشه دنبال انگیزه است و منظور دارد در حالیکه عشق پاداش خودش است)درخت با تعجب گفت: تو فقط می آیی که من چیزی به تو بدهم؟من می توانم همه چیز به تو بدهم. عشق بی قید و شرط می بخشد.درخت ادامه داد : ولی من پول ندارم. این اختراع انسان است. ما چنین مرضهائی نداریم.ما مسرور هستیم ، شکوفه ها بر ما می رویند ، میوه های بسیار می دهیم، سایه های مطبوع می دهیم، در نسیم به رقص در می آییم و آواز می خوانیم. پرنده های معصوم روی شاخه های ما می جهند و آواز می خوانند زیرا ما هیچ پولی نداریم. روزیکه درگیر پول شویم، همچون انسانهای بدکاره میشویم که در معابد می نشینند و به مواعظ گوش می دهند تا که چگونه به آرامش برسند و چگونه عشق بدست آورند. نه نه ما پولی نداریم . (نفس خواهان پول است، زیرا پول قدرت است و نفسی نیازمند قدرت)درخت به فکر رفت و سپس چیزی را دریافت و گفت : تمام میوه های مرا بچین و بفروش . شاید از این طریق بتوانی پولی بدست آوری.پسر بی درنگ دست به کار شد و تمام میوه های درخت را چید. حتی آنهائی را هم که نرسیده بودند تکان داد تا بیفتند و برگها و شاخه ها با خشونت فرو می ریختند و درخت بسیار شاد بود.پسر حتی بر نگشت تا از درخت تشکر کند ولی درخت به این توجهی نکرد .برای مدتهای زیادی پسر باز نگشت، حالا پول داشت و سعی داشت با این پولش، پول بیشتری بدست آورد.

سالها گذشت، درخت غمگین بود و مشتاق بازگشت پسر.پس از سالها، پسر که اکنون مرد بالغی شده بود نزد درخت باز گشت. درخت گفت نزد من بیا و مرا  در آغوش بگیر.مرد گفت: بس کن این حرف بی معنی را . آن یک احساس کودکی بود.(نفس ، عشق را همچون یک چیز بی معنی می بیند ، یک افسانه دوران کودکی)ولی درخت دعوتش کرد : بیا روی شاخه هایم تاب بخور . بیا با من برقص .مرد پاسخ داد: این حرفهای بیفایده را کنار بگذار! من می خواهم یک منزل بسازم،آیا می توانی یک منزل به من بدهی ؟ درخت با تعجب گفت: یک منزل؟ من بدون منزل زندگی می کنم . فقط انسانها هستند که در منزل زندگی می کنند و آیا وضعیت این انسانهای منزل یافته را می بینی، هر چه خانه ها بزرگتر می شوند، انسانها کوچکتر می شوند......  .درخت گفت : ما در منزل زندگی نمی کنیم ولی می توانی شاخه های مرا ببری و با آن یک خانه بسازی.مرد بدون یک لحظه درنگ تبری در آورد و تمام شاخه های درخت را قطع کرد .حال درخت فقط یک الوار خشک شده بود ، برهنه . ولی بسیار خوشحال بود .( عشق وقتی حتی دست و پایش برای معشوق قطع می شود نیز خوشحال است . عشق بخشاینده است و همیشه آماده سهیم کردن و بخشایش است)مرد حتی به عقب نیز باز نگشت تا به درخت نگاه کند . او خانه ای ساخت و روزها و سالها گذشت .تنه ی درخت منتظر و منتظر شد . می خواست او را صدا بزند ، ولی دیگر نه شاخه ای داشت و نه برگی که به  او بدهد. باد می وزید ولی او نمی توانست از آ ن صدائی بسازد.هنوز هم روحش از یک صدا سرشار بود : بیا ، بیا عزیز من ، بیا . مدتها گذشت و آن مرد سالخورده شد . روزی از آن حوالی می گذشت و آمد نزدیک درخت نشست .درخت پرسید : چه کاری می توانم برایت انجام دهم ؟ پس از مدتهای بسیار زیاد آمده ای .پیر مرد گفت : چه کار می توانی برایم انجام دهی ، من می خواهم به سرزمینهای دور دست بروم تا پول بیشتری بدست آورم ، به یک قایق نیاز دارم .درخت با خوشحالی گفت : تنه ی مرا ببر و از آن یک قایق بساز . خوشحال می شوم که ایق تو بشوم و تورا به سرزمینهای دور دست ببرم تا پول بدست آوری ولی لطفا خوب از خودت مراقبت کن و زود برگرد .مرد اره ای آورد و شروع به بریدن تنه ی درخت کرد و از آن قایقی ساخت و به سفر رفت.حالا آن تنه ی درخت یک کنده ی کوچک است و منتظر معشوقش تا بازگردد .صبر می کند و صبر می کند و صبر می کند. ولی اینک چیز دیگری برای پیشکش کردن ندارد.شاید آن مرد دیگر هرگز پیش او باز نگردد. شبی نزد تنه ی درخت استراحت می کردم، برایم زمزمه کرد: آن دوست من هنوز باز نگشته، خیلی نگرانم که شاید غرق شده یا گم شده باشد. شاید اکنون زنده هم نباشد، چقدر مشتاقم از او خبری بدست آورم ! چون آخر عمرم است، دست کم با داشتن خبری از او راضی می شدم.آنوقت می توانستم با خوشحالی بمیرم . ولی او حتی اگر هم بتوانم او را بخوانم ، باز نخواهد گشت.من دیگر هیچ چیز برای دادن ندارم و او تنها زبان گرفتن را می داند.نفس فقط زبان گرفتن را می داند و عشق زبان بخشیدن .من بیش از این چیزی نمی گویم . ولی من فکر می کنم در غالب این داستان بتوانیم عشق را ببینیم و نفس را نیز درک کنیم .برای عشق هیچ تعریف و هیچ نظریه ای وجود ندارد .عشق هیچ آداب و اصولی ندارد. توصیف عشق بسیار دشوار است . من از شما بسیار سپاسگزارم که با عشق و سکوت نوشته هایم را خواندید.          برگرفته از سخنان اوشو.|+| نوشته شده توسط مرجان افشار در چهارشنبه یکم آبان 1387

 

نویسنده : هاشم : ۱:٠٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/۱۱/۱٧
Comments نظرات () لینک دائم